داستان از زينب صادق - برگردان از عربي: حسين صادقيان
در يکي از روستاهاي دوردست، دختري به نام ليلا به همراه خانواده اش در خانه اي کوچک زندگي مي کرد. روزي ليلا براي جمع آوري هيزم، از خانه شان خيلي دور شد. دور شدن اش، او را بسيار خسته و ناتوان کرد.
پس نشست تا کمي استراحت کند.
او با خودش گفت: بايد اين زمستان را بدون پالتو تحمل کنم!
ليلا: خدايا! چه کسي است؟ او فورا متوجه صدايي شد و به طرفِ صاحبِ صدا رفت. کسي مي گفت: آي! کمکم کنيد! صاحب صدا، پيرزني بيمار بود.
ليلا با خود گفت: بايد به او کمک کنم! سعي مي کنم به بازوي من تکيه کند!
ليلا نزديک خانه اي رسيد و با خود گفت: آنجا حتما خانه پيرزن است.
هر دو داخل خانه شدند.
ليلا: خاله! يقينا تو سرماي سختي خورده اي! برايت اُجاق را روشن مي کنم! به زودي حالت خوب خواهد شد!
بعد از مدتي ليلا گفت: خاله جان! حالا حالت چطوراست؟!
پيرزن: احساس مي کنم دارم خوب مي شوم؛ اگر تو کمکم نمي کردي، در ميان برفها مي مردم!
ليلا: مجبورم ترکت کنم تا بروم برايت هيزم فراهم کنم تا گرم بماني! تو تنها زندگي مي کني؟!
پيرزن: نه! پسرم به شهر رفته است، زود برمي گردد تا براي زندگي کردن، مراهم به آنجا ببرد!
ليلا: خب! خاله جان، حتما بر مي گردد! من بايد بروم!
پيرزن: از تو ممنونم، دخترم! خوبي تو را هرگز فراموش نمي کنم! ليلا پس از جمع آوري هيزم و بردن آن به خانه پيرزن؛ به خانه خودشان برگشت و از کار پسنديده اي که انجام داده بود، بسيار خوشحال بود.
پس از گذشت چند روز، ليلا هنگامي که خوابيده بود، مادرش به بالاي سر ليلا آمد.
مادر: ليلا، بيدار شو! پيرزني اين پالتو را که دست من است، براي تو هديه داد و گفت که مال توست، و از کمکي که به او کرده بودي تشکر کرد!
ليلا با خوشحالي، پالتو را پوشيد و اوهم براي تشکر به خاطر آن هديه به طرف خانه پيرزن به راه اُفتاد؛ اما پيرزن، همراه پسرش به شهر مجاهرت کرده بود.!
منبع: الهدي (مجله الجيل الاسلامي)- العدد الثالث و الاربعون- 1410ه-1990م
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.