اولين شهيد جبهه مقاومت اسلامي کشور، شيرمرد گمنامي است که براي حضور در جبهههاي نبرد عليه صهيونيستها، تلاشهاي بسياري کرد و در نهايت در 29 مرداد سال 74 عازم لبنان شده و بعد از هشت ماه به مقام رفيع شهادت نائل آمد.
شايد گذرتان به قطعه شهداي وادي رحمت تبريز افتاده باشد، اين قطعه گهربار يادآور رشادتهاي مردماني است که با نثار جان خود امنيت ما را تضمين کردند. اما در ميان اين قبور مطهر که پرچم سه رنگ ايران اسلامي را در کنار خود دارند، يک پرچم زرد رنگ با آرم «حزبالله» خودنمايي ميکند؛ بلوک 10 رديف شش قبر شماره يک؛ پيکر مطهر «سيد عبدالصمد امام پناه» اولين شهيد جبهه مقاومت اسلامي کشور را در آغوش کشيده است.
شهيد عبدالصمد امام پناه از دوران سربازي در فکر عزيمت به جبهههاي نبرد عليه صهيونيستها بود، او براي رسيدن به هدف خود از هيچ تلاشي فروگذار نکرد و همواره در پي راهي بود تا بتواند روح تشنهي خود را با شهد شيرين شهادت سيراب کند.
در سال 69 و در حالي که دوران سربازياش را سپري ميکرد، اولين قدم را براي عملي کردن خواستهاش برميدارد و بصورت غيرقاني قصد خروج از کشور را ميکند، اما در نهايت در مرز ترکيه دستگير شده و بعد از تحقيقات مشخص ميشود که وي قصد عزيمت به لبنان را داشته تا در حد وسع خود بتواند به فرياد زنان و کودکان مظلوم بشتابد.
بعد از اين ماجرا دوباره به خدمت سربازي خود ادامه ميدهد اما از پاي نمينشيند و همواره براي رهسپاري به جبهه مقامت اسلامي تلاش ميکند. او بعد از اتمام خدمت، به حوزه علميه ميرود و به مدت چهار سال تحصيل ميکند تا بتواند خود را براي حضور در لبنان که زبان مردمانش عربي است، آماده کند.
در اين مدت در کلاسهاي رزمي نيز شرکت کرده و آموزشهاي لازم را دريافت ميکند، بعد از گذراندن دوره طلبگي، لباس روحانيت بر تن کرده و اين بار محکم تر از قبل به هدف خود جامه عمل ميپوشاند و اينبار مستقيما از رهبري حکم جهاد ميگيرد تا عازم لبنان شود.
ماجراي اعزام و شهادت «شهيد عبدالصمد امامپناه» از زبان برادرش
سيدمرتضي امام پناه، برادر شهيد در مورد نحوه اعزام شدن برادرش به لبنان ميگويد: او براي اعزام به لبنان تلاشهاي بسياري کرد و در اين رابطه نيز مکاتباتي با رهبر معظم انقلاب کرده بود و يک بار هم در تهران با سيد حسن نصرالله ملاقات کرده بود.
وي ادامه ميدهد: شهيد امام پناه بعد از تلاشهاي فراوان، درنهايت بطور مستقيم از حضرت آقا حکم جهاد براي عمليات شهادت طلبانه در جبهههاي جنوب لبنان را ميگيرد و سپس به همراه دو تن از همرزمانش به علت نبود پرواز مستقيم تهران-لبنان، پرواز تهران-دمشق را رزرو کرده و بعد از رسيدن به دمشق در آنجا منتظر نيروهاي حزبالله ميمانند تا بصورت زميني وارد لبنان شوند.
او بيان ميکند: برادرم حتي بليط عزيمت به سوريه را نيز با هزينه شخصي و از طريق وام قرضالحسنهاي که از حوزه دريافت کرده بود، پرداخت کرد.
او خاطرنشان ميکند: بعد از سه روز به يکي از خانههاي امن حزبالله در دمشق منتقل شده و به مدت يک هفته در قرنطينه ميمانند تا اطمينان حاصل شود؛ بعد از يک هفته بصورت زميني وارد لبنان شده و به کمپ حزبالله در منطقه صور و صيدا در جنوب لبنان وارد شده و شروع به دريافت آموزشهاي لازم ميکنند.
سيد مرتضي امامپناه ميگويد: حضور شهيد امام پناه و همرزمانش در لبنان، مصادف بود با اوج درگيريهاي حزب الله با صهيونيستها که در اين زمان عملياتهاي استشهادي و شهادت طلبانه بهترين راه ضربه زدن به روحيه نظامي صهيويستها بود، چرا که تعداد نيروهاي حزبالله نسبت به صهيونيستها خيلي کم بود و از اين رو مجبور بودند از عمليات هاي ايذايي و شهادت طلبانه بهره بگيرند.
برادر شهيد امام پناه ادامه ميدهد: طبق دست نوشتههاي باقي مانده از حضور هشت ماهه شهيد در لبنان، تمرينات و آموزش هايي که شهيد امام پناه و همرزمانش ميديدند براي ضربه زدن به ستونهاي نظامي و مقرهاي اجتماع صهيونيستها و محلهايي بود که بتوانند از صهيونيست ها تلفات بگيرند.
او ميگويد: اين آموزشها همزمان با شهادت علي اشمر از فرماندهان ارشد حزب الله معروف به «بدر شهداي حزب الله» بود که طي عملياتي شهادت طلبانه توانست چندين صهيونيست را به هلاکت برساند.
او ميافزايد: شهيد امام پناه و همرزمانش نيز در حال تدارک و تلاش بودند تا از لحاظ روحي، نظامي و عملياتي خود را به حدي خود برسانند که مجوز چنين عملياتهايي را دريافت کنند، اما برنامه عوض شده و در فروردين سال 75 صهيونيستها عمليات خوشه هاي خشم را شروع کرده و حملات وسيعي به جنوب لبنان با محوريت روستاي «قانا» انجام ميدهند.
برادر شهيد جبهه مقاومت ادامه ميدهد: طي اين عمليات، صهيونيستها زمين و آسمان را با انواع بمبهاي خوشهاي و فسفري مورد حمله قرار داده و حتي محل تجمع نيروهاي تحت حمايت سازمان ملل را نيز مورد هدف قرار داده و قريب به 250 زن و کودک را به شهادت ميرسانند. بدين ترتيب برنامهها بهم خورده و بحث عمليات شهادت طلبانه منتفي شده و دستور تجمع نيروهاي حزبالله در مقرهاي مشخص شده داده ميشود تا رينک دفاعي را در مقابل حملات صهيونيستها مستحکم کنند.
او در اين رابطه ميگويد: کاروانهاي خودرويي آماده شده و به راه ميافتد تا در محلهاي مشخص شده تجمع کنند؛ شهيد امام پناه نيز با لباس روحانيت در خودروي اولين ستون مينشيند تا گشتهاي ايست بازرسي دولت و نظامي منعي براي حرکتشان ايجاد نکرده و سريعا بتوانند خود را به بيروت برسانند، چرا که دولت لبنان تحت قيوميت حزب فالانژها بوده و از روحانيت و به ويژه از سادات حساب ميبردند.
او يادآور ميشود: کاروانهاي خودرويي در حين حرکت در جاده صور و صيدا و در حالي که در آن زمان مجهز به سلاح سنگين براي مقابله به مثل نبودند مورد هدف قرار ميگيرند و هليکوپتر آپاچي رژيم صهيونيستي ستون خوردرويي را در يک جنگ مستقيم و رودر رو مورد حمله قرار ميدهد؛ در اولين شليک دست مبارک شهيد امام پناه قطع شده و در دومين مرحله حمله نيز سينه مبارک وي از بدن جدا ميشود.
به گفته برادر شهيد امام پناه، پيکر مطهر شهيد سه روز بعد از انتقال به تهران، به تبريز منتقل شده و بسيار ساده و آرام در تبريز تشييع ميشود.
همچون فرزندم در جبهه حق عليه باطل خواهم ايستاد
مير يعقوب امام پناه، پدر شهيد نيز در مورد فرزند شهيدش ميگويد: او هميشه يک قدم جلوتر از همسالانش بود و هميشه به دنبال حق و حقيقت، در مسيرهاي خداپسندانه قدم برميداشت.
وي بيان ميکند: عبدالصمد حوالي سال 70 عزم رفتن به جبهههاي جنگ عليه صهيونيستها را کرده بود، اما سرباز بود و در حين خدمت؛ از اين رو ترک خدمت کرده و از مرز ترکيه قصد عزيمت ميکند، اما در نهايت دستگير شده و به محل خدمت خود بازميگردد.
او ميگويد: بعد از اين ماجرا به فرزندم گفت که بگذار خدمت سربازيات تمام شود و سپس در اين رابطه اقدام کن، او نيز بسيار حرف گوش کن بود و گفت: چشم پدر جان به خدمت خود ادامه ميدهم. خدمتش را ادامه داد و بعد از اتمام خدمت سربازي دوباره عزم رفتن کرد، دوباره رو به فرزندم گفتم: زبان مردمان لبنان با زبان ما فرق دارد و تو آشنا نيستي. اينگونه بود که عبدالصمد راه تحصيل در حوزه علميه را در پيش گرفت و به مدت چهار سال در قم تحصيل کرد، ضمن تحصيل نيز لحظهاي از هدف خود غافل نشد و همواره به فکر عزيمت بود.
او ادامه ميدهد: بعد از اتمام دوران تحصيل در حوزه، تلاشهايش نتيجه داد و به هر طريقي شده، حکم جهاد را از رهبري گرفت و بعد از سالها چشمانتظاري و تلاش، ديگر موسم عزيمتش فرا رسيد. اين موضوع مصادف با عقد دايياش بود و او نميخواست ما از رفتنش مطلع شويم و روبه ما گفت: وقت رفتن به مراسم را ندارم اگر اجازه بدهيد ميروم. نگفت که عازم لبنان است اما روبوسي و نگاههايش حالت ديگري داشت و از رفتني ابدي خبر ميداد.
پدر ميگويد: عبدالصمد رفت، وصيت نامهاش را هم نوشته بود، ديگر فهميديم که ديدار بعديمان در قيامت است، چرا که ميدانستم نهايت راهي که ميرود، شهادت است.
بغض سنگيني در گلوي پدر حاکم ميشود اما توکلش بر خداوند است و صبورانه ادامه ميدهد: چند روز مانده به اينکه خبر شهادت عبدالصمد را بدهند و درست در روز شهيد شدن فرزندم، در خواب ديدم که رژيم صهيونيستي به خانهمان حمله کرده و از کاشيها دود بلند ميشود، بعد از اين خواب احساس کردم که اتفاقي افتاده است؛ بعد از سه روز خبر شهادت را آوردند.
به خوابم آمد و آرامش گرفتم
او اظهار ميکند: هنوز چهل روز از شهادت فرزندم نگذشته بود که بسيار اندوهگين و بي قرار بودم، چرا که با عبدالصمد هم پدر و پسر بوديم و هم دوست و همراه؛ در اين زمان نيز به خوابم آمد، با همان لباس طلبگياش يک پله بالاتر از من روي پله هاي دارايي ايستاده بود و بر اين تاکيد داشت که «شهادت آرزوي من بود و چه کاري ميتوانستم به جز جهاد در راه خدا انجام دهم تا به اين مقام برسم؟ از خواب که بيدار شدم ديگر آرامشي عجيب وجودم را فرا گرفت.
پدر شهيد امامپناه در بخش ديگري از سخنانش ميگويد: معتقدم انقلابي که امام راحل به رهبري سپردهاند، به صاحب اصلي خود حضرت ولي عصر(عج) خواهد رسيد؛ اگر خداوند عمر دهد و در آن زمان زنده باشيم همچون فرزندم در جبهه حق عليه باطل خواهم ايستاد. اگر هم عمرم کفاف ندهد آرزوي رجعت و در کنار امام(عج) بودن را دارم؛ آري ما نيز منتظريم تا در جبهه حق عليه باطل ايستاده و ريش سفيدمان با خونمان رنگي کنيم و در همان طريقي حرکت کنيم که شهداي مان رفتند.
او ادامه ميدهد: ما فرزندان مکتب علي(ع) هستيم و همانند فرزندم و شهداي اسلام، هرکجا که حق باشد همانجا خواهيم ايستاد و نه از مرگ هراسي نداريم و تنها اميد و آرزويمان اين است که زندگي دنيوي را با شهادت به پايان برسانيم.
عبدالصمد، همه چيزم بود
اعظم شهبازي مادر شهيد عبدالصمد امام پناه نيز صبورانه در مورد فرزندش ميگويد: عبدالصمد در دوران جواني با خواندن کتابهاي چمران و آويني متحول شد و گويي حقيقت وجودش را دريافته بود، همواره اخبار فلسطين و لبنان را از تلويزيون پيگيري ميکرد و هنگامي که تصاوير جنايتهاي صهيونيستها را ميديد بر پايش ميکوبيد و بسيار پريشان ميشد.
وي ادامه ميدهد: فرزندم بهترين اخلاق و رفتار را داشت و همه چيزم بود، او بزرگترين فرزندم و تکيهگاهم بود، عبدالصمد به حدي با سليقه و مودب بود که همواره با خودم ميگفتم خدايا چگونه دختري شايسته برايش پيدا کنم. او در کارهاي خانه همواره کمکم ميکرد و دست پخت خوبي هم داشت و از جمله تفريحاتش ورزش و کلاسهاي رزمي بود. لباس تازه نميپوشيد و به فکر آناني بود که امکان پوشيدن لباس تازه را نداشتند.
او در خصوص نامگذاري فرزندش بعد از تولد نيز يادآور ميشود: قصد داشتيم به دنيا که آمد نامش را محمد بگذاريم، اما شبي در خواب ديدم که يک خانم چادري کودکي را سفيد پوش کرده و به من تحويل داد و گفت نامش را صمد گذاشتيم، بعد از اين خواب نام فرزندم را صمد گذاشتيم.
او با اشاره به خوابهايي که در مورد فرزندش ميبيند، بيان ميکند: اوايل شهادت فرزندم، او را هميشه در خواب ميديدم اما بعد از سکته مغزي که 8 سال پيش بر من عارض شد، چيزي از خوابهايي که در مورد عبدالصمد ميبينيم به خاطر نميآورم.
اين مادر شهيد ادامه ميدهد: بعد از شهادتش خيليها سرزنش کردند و گفتند: چند گرفتيد بچه را به گلوله داديد؟ در حالي که مگر ميشود فرزند را به چند فروخت؟ مگر ميشود پاره تن را با دنيا عوض کرد؟ اين صحبتها به خاطر آن مطرح ميشد که آن زمان جبهه مقاومت اسلامي شناخته نشده بود و امروز الحمدالله جا افتاده و در سالهاي اخير که بحث شهداي مدافع حرم مطرح شده، نام فرزند من نيز به گوش ميرسد.
او اظهار ميکند: عبدالصمد هميشه چفيه بر گردن داشت و روحيهاش جهادي بود و آرزو داشت به گونه اي شهيد شود که حتي پيکرش نيايد، چرا که به اين جسم و دنياي مادي تعلق خاطري نداشت؛ او در 29 مرداد 74 وصيت نامهاش را نوشت و رفت و ديگر عبدالصمد را نديديم تا اينکه بعد از هشت ماه پيکر مطهر شهيدش را در آغوش کشيديم.
او در ادامه به شعر نوشته شده «صوفي به ره عشق صفا بايد کرد، عهدي که نمودهاي وفا بايدکرد» در وصيت نامه فرزندش اشاره ميکند و ميگويد: اين شعر اشاره به ماجراي ديدارم با رهبري دارد، وقتي که ايشان در سال 74 به تبريز آمده بودند به ديدارشان شتافتم و از بين مردم فرياد زدم که اي رهبر آزاده، پنج فرزند دارم که همه فداي شما. عبدالصمد در وصيت نامهاش براي وفاي به عهد به اين ماجرا اشاره ميکند.
او در خاتمه به شرکت همهسالهاش در راهپيمايي روز قدس اشاره ميکند و ادامه ميدهد: از همان ابتدا در راهپيماييهاي روز قدس شرکت کردم و تا جان در بدن دارم شرکت خواهم کرد؛ در سالهاي اخير نيز هرچند بيماري بر من عارض شده بود اما تحت هر شرايطي در راهپيمايي روز قدس شرکت کردم و امسال نيز محکم و استوار حضور خواهم يافت.
«مسلمانان دو قبله دارند کعبه براي عبادت قدس براي شهادت»
شهيد عبد الصمد امام پناه در 15 آذر 1348 در تبريز چشم به جهان گشوده و در سن 27 سالگي نيز به مقام رفيع شهادت نائل ميآيد؛ فرازي از وصينامه نامه اين شهيد بدين شرح است؛
صوفي به ره عشق صفا بايد کرد، عهدي که نمودهاي وفا بايدکرد
پدر و مادر گرامي براي آخرين بار دستتان را ميبوسم اميدوارم هميشه ايام را مثل امروز خوش بگذرانيد. چون ديدم آمادگي پذيرش واقعيت را نداريد لذا مجبورم اين گونه خداحافظي کنم. ولي راضي نميشوم دلم مي خواست صاف کنار هم بايستيد و من پايتان را ببوسم و بعد با روي گشاده و بشاش از هم ديگر جدا شويم. البته باز هم به همديگر مي رسيم. ان شاءالله اگر خداوند بخواهد در آن دنيا تلافي ميکنم. چون اين دنيا را کوچکتر و پستتر از آن ديدم که بتوانم بوسيله آشيائش شما را مسرور کنم. علي اي حال من اين را از خداوند سالهاست که خواستهام و منتظر بودم حال خداوند راضي شده و جوابم را داده است. پس شما هم راضي باشيد به رضاي خداوند و بدانيد هر حرفي غير اين کفر و وسوسه شيطان است. اگر بغضي هم دست داد فقط و فقط به ياد مصايب اباعبدالله الحسين -عليهالسلام- اشک بريزند. چون من گناهکار و عاصي چيزي نيستم که قابل اين باشم. هر چه هست در دامن اين بزرگواران است. گريه کنيد تا دست همه ما را بگيرند. از مادرم حضرت زهرا -سلاماللهعليها- صبربخواهيد. همو بودکه مرا به ساحل نجات رسانيد و الا خدا ميداند در چه سرگردانياي بودم. مبادا فکر کنيد که مرا از دست دادهايد. بهتر است از قول شهيد بهشتي برايت بگويم که ميگفت: ما شهيدان را از دست ندادهايم. بلکه به دست آوردهايم و غلط است که ميگويند از دست رفته خودمان هم موقعي به دست ميآييم که روزي به شهادت برسيم. وصيتي هم دارم که نگذاريد بعد سوء استفادهاي بشود. از همه آشنايان حليت بخواهيد.و السلام عليکم و رحمهالله و برکاته».
آري، سيد عبدالصمد امام پناه، عبد مخلص خدا بود که تحمل نکرد تا در آرامش و راحتي بنشيند و زنان و کودکان مظلوم در آن سوي جهان در خون خود غلتيده شوند، او رفت تا خون مطهرش ريشههاي «جبهه مقاومت اسلامي» را تنومندتر کرده و راه امروز جوانان مسلمان رنگينتر شود.
و به حق چون نامش «عبدالصمد» بندهي بينياز خداوند از ماديات بود...
گزارش از مهري هاشم زاده
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.