شعر از حسن کردي
از خطا هر لحظه سنگين کرده بار خويش را
خرج دنيا ميکنم دار و ندار خويش را
بسکه با توبه شکستن روزگارم سر شده
پيش حق از دست دادم اعتبار خويش را
بر زبانم ذکر توبه در دلم شوق گناه
با که گويم اين دوگانه حال زار خويش را
من همان عبد خطا کار قديمي توام
انکه تکراري نموده روزگار خويش را
تو بهار و من هميشه زردم از فصل گناه
سال ها گم کرده ام عطر بهار خويش را
مي سپارم دست مهرت يا انيس المذنبين
اين دل تاريک و سرد و بي قرار خويش را
گفتي اي بنده اگر ميترسي از شب هاي قبر
با چراغ اشک روشن کن مزار خويش را
پرچم ارباب فردا سايهبان محشر است
گم نخواهم کرد آنجا سايه سار خويش را
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.