اظهار نظر 0

روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.

  • برگزیده خوانندگان
  • همه
مرتب کردن بر اساس : قدیمی تر

قتل مادر بر سر يک بشقاب قورمه‌سبزي!

يک ماه فرار در دل کوه‌هاي تهران پايان يافت؛ پسر جواني که پس از قتل مادرش پنهان شده بود، در مسافرخانه دستگير شد و در بازجويي‌ها روايت عجيبي از درگيري خانوادگي و اختلاف بر سر سبک زندگي مطرح کرد.

قتل مادر بر سر يک بشقاب قورمه‌سبزي!

دوازدهم شهريورماه ساکنان ساختماني در غرب تهران صداي فرياد و مشاجره مادر و پسري را از خانه‌شان شنيدند. آنها پسر جوان را ديدند که سراسيمه و مضطرب ساختمان را ترک کرد. همسايه‌ها که نگران وضعيت زن 55ساله شده بودند، مقابل در آپارتمان او رفتند اما کسي آن را باز نکرد. بي‌پاسخ ماندن زنگ در، ‌موجب شد که همسايه‌ها، ماجراي اين حادثه را به پليس110 گزارش کنند.

طولي نکشيد که مأموران در محل حادثه حاضر شدند و پس از گشودن در با هماهنگي قضايي، چشمشان به پيکر بي‌جان زن ميانسال افتاد که غرق در خون روي زمين افتاده بود. آثار ضربات متعدد چاقو روي بدن، ‌مرگ دلخراش او را نشان مي‌داد. لحظاتي بعد، با مخابره اين خبر به بازپرس جنايي تهران، تيم جنايي در صحنه جرم حاضر شدند و تحقيقات خود را در اين پرونده آغاز کردند.

قتل خانوادگي

تحقيقات ميداني کارآگاهان جنايي خيلي زود هويت عامل جنايت را آشکار کرد. همسايه‌ها گفتند مقتول مدتي پيش ميزبان پسر 34 ساله‌اش شده بود؛ پسري که حدود 8سال در کشور هلند اقامت داشت و به‌دليل برخي تخلفات از اين کشور اخراج شده و به ايران برگشته بود. طبق ادعاي همسايه‌ها، از روزي که پاي اين پسر جوان به خانه باز شده بود، صداي مشاجره ميان مادر و فرزند مرتب شنيده مي‌شد. او اما گوشي تلفن همراه خود را خاموش کرده و متواري شده بود.

دستگيري در مسافرخانه

تحقيقات براي شناسايي مخفيگاه متهم فراري ادامه داشت تا اينکه بامداد ديروز، مدير يک مسافرخانه در مرکز تهران به رفتارهاي مسافر تازه و مدارک وي مشکوک شد. او قصد داشت اتاقي اجاره کند اما رفتارهاي عجيبي داشت؛ ‌صورتش را با شال پوشانده و کلاه به سر داشت. همين موضوع سوء‌ظن مديريت مسافرخانه را برانگيخت و او نيز با پليس تماس گرفت. طولي نکشيد که مأموران در مسافرخانه حاضر شدند و متهم را دستگير کردند. او کسي جز جوان از فرنگ بازگشته، نبود که يک‌ماه پيش مادرش را به قتل رسانده و فراري شده بود. پسر جوان در بازجويي‌ها به قتل مادرش اعتراف کرد و انگيزه خود را اختلافات جزئي و پيش پا افتاده اعلام کرد. وي با دستور بازپرس جنايي براي بررسي صحت رواني به پزشکي قانوني معرفي شد.

زندگي غارنشيني در صخره‌هاي غرب پايتخت

متهم متولد سال71 است. او مي‌گويد که به‌خاطر رژيم غذايي که داشته، جان مادرش را گرفته است. او در مدت 30روز، ‌در کوهستان مخفي شده بود و فکرش را نمي‌کرد که دستگير شود.

*پرونده ات نشان مي‌دهد که مقيم کشور هلند بودي. چرا به ايران برگشتي؟

حدود 8سال در هلند زندگي کردم. کارم آهنگري و نجاري بود اما مرتکب تخلفاتي شدم و حدود يک سال قبل از آنجا اخراج شدم. از طرفي دلم براي خانواده‌ام تنگ شده بود. فکر مي‌کردم اگر برگردم، رابطه‌ام با مادرم بهتر مي‌شود، اما همه‌چيز وارونه شد.

*مگر رابطه‌ات با مادرت خوب نبود؟

نه. ريشه اين تنش‌ها به دوران کودکي بازمي‌گشت. هميشه احساس مي‌کردم مادرم مرا تحقير مي‌کند و حرف‌هايم را جدي نمي‌گيرد.

*جرقه درگيري مرگبار سر چه مسئله‌اي بود؟

سر سبک زندگي و غذاي من. مدت‌ها مي‌شد که به  ورزش يوگا علاقه‌مند شده  و مربي يوگا بودم و در آن سال‌هايي که در هلند زندگي مي‌کردم، سبک زندگي‌ام کاملا عوض شد و به سمت گياه‌خواري مطلق رفتم.

من سال‌ها بود که گوشت نمي‌خوردم و بوي گوشت پخته حالم را بد مي‌کرد.مادرم اين مسئله را نمي‌پذيرفت و مي‌گفت اين حرف‌ها ادا و اطوار فرنگي است. مدام سر پخت‌وپز خانه دعوا داشتيم. روز حادثه وارد آشپزخانه شدم، ديدم مادرم غذايي پخته که داخلش مقدار زيادي گوشت است. فکر مي‌کنم قورمه‌سبزي پخته بود. اعتراض کردم که چرا وقتي مي‌داني من حالم بد مي‌شود اين غذا را درست کردي؟ جروبحث بالا گرفت، کلمات تندي رد و بدل شد و مادرم باز همان تحقيرهاي قديمي را تکرار کرد.

*بعد چه شد؟

انگار پرده‌اي جلوي چشمانم کشيده شد. تمام کينه‌هاي 20ساله جلوي چشمم آمد. ناگهان کنترلم را از دست دادم، چاقوي آشپزخانه را برداشتم و ضرباتي زدم. وقتي ديدم او غرق خون افتاده، شوکه شدم. چاقو از دستم افتاد، سراسيمه وسايلم را جمع کردم و پا به فرار
گذاشتم.

*در اين مدت کجا بودي؟

مي‌دانستم پليس به سرعت مرا ردگيري مي‌کند. پول و موبايلم را کنار گذاشتم. 3-2روزي رفتم پارک چيتگر. اما بودنم در آنجا هم ريسک بود؛ به همين دليل تصميم گرفتم به کوهستان پناه ببرم. چون کوهنورد بودم، جغرافيا و دره‌هاي کوه‌هاي کن و غرب تهران را مثل کف دستم بلد بودم. لابه‌لاي صخره‌ها و غارهاي کوچک سنگر گرفتم تا زنده بمانم.

*در اين مدت چطور زندگي مي‌کردي؟

مثل يک شبح. گاهي 2روز تمام هيچ‌چيز نمي‌خوردم و فقط با آب چشمه‌ها سر مي‌کردم. گاهي هم با ماسک و چهره پوشيده به پايين کوه مي‌آمدم، کمي سيب‌زميني و نان گياهي مي‌خريدم و بلافاصله به ارتفاعات برمي‌گشتم. تمام پناهگاهم چند تخته‌سنگ بود.

*چه شد که به مسافرخانه رفتي؟

هوا کم‌کم سرد شده بود. حس کردم اگر در کوه بمانم يخ مي‌زنم. براي همين با مدارک جعلي به مسافرخانه آمدم تا چند روزي گرم شوم، اما دستگير شدم.

 

اطلاعاتی برای نمایش وجود ندارد.