- داستان: عاليه نائب - برگردان از عربي: حسين صادقيان
در جنگلي زيبا و پر از درختان ميوه؛ خرگوشهايي خاکستري، ميمون هاي قهوه اي و طاووسي با زيبايي خيره کننده که دمي رنگارنگ داشت، زندگي مي کردند. طاووس به دم رنگارنگ اش مغرور بود.
طاووس: پرهاي زيبايم را ببينيد! به رنگ هاي درخشان آنها نگاه کنيد! رنگ هاي شما، تنها خاکستري و قهوه اي است! آخه من چطور مي توانم پيش شماها زندگي کنم؟!
ميمون: تو مغروري و به خودت مي نازي! بايد خجالت بکشي! ببين که يک ميمون کوچولو، از بد رفتاري تو دارد گريه مي کند!
خرگوش: تو بدرفتاري و اين موضوع به ضررت تمام خواهد شد! به نظر من، کسي که براي يافتن غذا تلاش مي کند، هزار بار بهتر از کسي است که يک ساعت به دم رنگارنگ اش مي نازد!
ميمون و خرگوش: بالاخره، تو تنها خواهي ماند! تو از دوست شدن با ما دوري مي کني؛ پس تنها خواهي ماند و از امروز به بعد، هيچ هم صحبتي نخواهي داشت!
سپس خرگوش و ميمون، هر دو، طاووس را ترک کردند و او تنها ماند.
طاووس: خدا را شکر که از دست شان خلاص شدم!
اما طاووس، به زودي، احساس دلتنگي کرد.
طاووس: حالا که تنها شده ام، ديگر چه کسي با من به گردش خواهد رفت و از زيبايي دم ام، شگفت زده خواهد شد؟! من هواي بازي با دوستانم (ميمون کوچولو و خرگوش) را کرده ام!
در همين حين که طاووس، به تنهايي گشت و گذار مي کرد، در گوشه اي، دو تا چشم، او را مي پاييدند.
(صاحب آن دو تا چشم؛ يک شکارچي بود).
شکارچي: حالا که من تو را گرفتم، ديگر ميمون و خرگوش هم، راه فراري نخواهند داشت! اي طاووس دم زيبا؛ تو را به قيمت بالايي خواهم فروخت!
بعد، شکارچي، دم طاووس را گرفت و او را داخل قفسي انداخت.
طاووس: چه کسي مرا از دست اين شکارچي بدذات، نجات خواهد داد؟! کاش اين دم زيبا را نداشتم که باعث گرفتاري ام شده و مرا از دوستانم دور کرده است! کاش آزاد بودم!
و در همين وقت، در جاي ديگري از جنگل...
خرگوش: من از دوري دوستم (طاووس) خيلي دلتنگم!
ميمون: منم همينطور! اما بايد چه کار کنيم؟! فکري به نظرم رسيد! اين چاره انديشي، آخرين فرصت اوست! حتما الان نياز به نجات دارد؛ زود باش پيشش برويم!
خرگوش: فکر خوبيه! زود برويم!
ميمون: طاووس کجاست؟! مي بيني؟!
خرگوش و ميمون، جاهاي مختلفي را دنبال طاووس مي گردند.
خرگوش: اينجا نيست؛ برگرديم! شايد برايش اتفاقي افتاده است!
خرگوش و ميمون، به جايي مي رسند که شکارچي، طاووس را داخل قفسي انداخته است.
ميمون، اين موضوع را بايد به پدرم اطلاع بدهم!
خرگوش: آره! بايد خيلي زود، دوست گرفتارمان را نجات بدهيم!
ميمون کوچولو و خرگوش، موضوع را با خانواده هاي شان در ميان مي گذارند و ميمون ها و خرگوش ها، براي حل مشکل پيش آمده، چاره جويي مي کنند.
پدر ميمون کوچولو به او و خرگوش کوچولو ها: بايد در برابر شکارچي بد، به خوبي عمل کنيم!
خرگوش هاي زيادي براي گرفتن طاووس از دست شکارچي، دست به کار مي شوند. خرگوش ها و ميمون ها هجوم مي آورند. يک خرگوش در حالي که به شکارچي، تيپا مي اندازد: اين تيپاي محکم رو داشته باش! در حالي که ميمون ها، دست ها و پاهاي شکارچي را گرفته اند، ميموني به ميمون ديگر: کليد از جيبش درآر!
شکارچي:آخ! آخ! ولم کنيد؛ لعنتي ها ولم کنيد!
ميمون: کليد را پيدا کردم!
و بعد يک ميمون، قفل قفس را با کليد باز مي کند.
در حالي که ميمون ها در تعقيب شکارچي هستند و شکارچي فرار مي کند، شکارچي: من ديگه به اين جنگل لعنتي بر نمي گردم!
سپس طاووس رو به خرگوش ها و ميمون ها مي کند: دوستانم؛ از شما ممنونم! بابت کارم از همه شما عذر مي خواهم! عذر مرا بپذيريد! من ديگر هرگز کار بدم را تکرار نخواهم کرد؛ چرا که دوست ندارم بميرم!
منبع:الهدي(مجله الجيل الاسلامي) - العدد الرابع و الاربعون - الدوره الرابعه - رمضان- شوال - 1410ه - 1990م
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.