اظهار نظر 0

روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.

  • برگزیده خوانندگان
  • همه
مرتب کردن بر اساس : قدیمی تر

سپهبد علي شادماني؛ فرمانده شهيدي که عاشق زندگي بود

روزهاي بعد از آغاز جنگ فردي فرماندهي‌قرارگاه خاتم الانبياء را برعهده گرفت که کم‌تر شده شناخته شده بود در ميان مردم اما در ميان اهل فن به خوبي شناس بود فردي که بعد از سپهبد رشيد فرماندهي جنگ را در دست گرفت. در ادامه با احسان شادماني فرزند شهيد سپهبد علي شادماني به گفت و گو نشستيم.

سپهبد علي شادماني؛ فرمانده شهيدي که عاشق زندگي بود

آقاي شادماني با اينکه خود شما مستندساز هستيد اگر به شما بگويند که پرتره شهيد علي شادماني را بسازيد کدام بخش از زندگي ايشان را ميسازيد؟

با شناختي که از ايشان دارم، ميتوان دو وجه مهم را در زندگيشان برجسته کرد: يکي بُعد خانوادگي و ديگري بُعد حرفهاي و کاري. به نظرم ميتوان دو اپيزود شاخص براي روايت از زندگي ايشان انتخاب کرد؛ يکي پرکاري و ديگري علاقه به زندگي.

اپيزود نخست، ناظر بر پرکاري و فعاليت گستردهاي است که ايشان در سطوح مختلف نظامي و اجرايي کشور داشتند؛ فعاليتي که از جنبههاي مختلف ميتوان به آن پرداخت. واقعاً جاي تأمل دارد که انساني در اين سن و سال، با همان انرژي و نشاط دوران بهار 1358، زماني که به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پيوست، همچنان در بالاترين سطوح نظامي کشور حضور فعال داشته باشد. اين مسئله بهتنهايي، موضوعي قابل توجه و ارزشمند براي پرداختن در يک روايت يا مستند است.

اما اپيزود دوم، جنبهاي است که شايد کمتر به آن پرداخته شده باشد؛ اينکه ايشان حقيقتاً عاشق زندگي بود. تا روزي که جنگ آغاز شد و ما ديگر ايشان را نديديم، تمام آنچه از ايشان در ذهن داريم، زندگيدوستي بود. در عين حال، عاشق شهادت هم بود. هميشه منتظر آن لحظه بود. بسياري از دوستان و همرزمان نزديکش مانند شهيد کاظمي، شهيد شوشتري، شهيد همداني، شهيد قهاري و ديگران به شهادت رسيده بودند، اما اين داغها باعث نشده بود که کنج عزلت را برگزيند يا از صحنه کار و تلاش کنار برود.

واقعيت اين است که ايشان تا آخرين لحظات عمر، در حال برنامهريزي براي زندگي بود. حتي درست پيش از آغاز جنگ، در حال گفتوگو درباره برنامهاي مشترک بوديم که قرار بود هفته آينده اجرايش کنيم. همه اينها نشان ميدهد که زندگي برايش معناي عميقي داشت و آن را تعطيل نکرد، حتي وقتي در انتظار شهادت بود.

به باور من، اين دو وجه کار و زندگي در کمتر کسي بهطور همزمان و متوازن ديده ميشود. بسياري از افراد زندگي را فداي کار ميکنند، و برخي ديگر، کار را قرباني زندگي. اما حاج آقا، هر دو را در کنار هم داشت. پرکار بود، مؤثر بود، و در عين حال، عاشقانه زندگي ميکرد. اگر به اين دو بُعد با دقت و عمق پرداخته شود، ميتواند تصويري کامل و انساني از ايشان ارائه دهد.

اگر قرار باشد ساخت مستند شهيد سپهبد علي شادماني به من پيشنهاد شود، ترجيح ميدهم مستندي درباره همان 12 روز بسازم؛ 12 روزي که طي آن، پس از شهادت شهيد سپهبد غلامعلي رشيد، فرمانده عاليجنگ، و بهنوعي سپهسالار ميدان، پرچم فرماندهي جنگ به دست شهيد علي شادماني سپرده ميشود.

براي من، جذابترين بخش اين روايت، نحوه بهدستگيري فرماندهي توسط حاجآقاست: اينکه اين پرچم را چگونه در دست ميگيرد، چه اقداماتي انجام ميدهد، چه فرمانهايي صادر ميکند، چه تدابيري اتخاذ ميکند، و چگونه با ديگر فرماندهان، همچون امير سرلشکر موسوي، سردار موسوي (جانشين سردار حاجيزاده) و امير حاتمي (فرمانده ارتش) وسرلشکرپاکپور تعامل و همکاري دارد. اينکه او چگونه صحنه جنگ را به عنوان فرمانده اصلي مديريت ميکند و چگونه ورق جنگ برميگردد، براي من بسيار الهامبخش و مهم است.

با اين حال، در کنار اين روايت فرماندهي، علاقهمندم روايتي موازي از بطن زندگي مردم نيز در مستند گنجانده شود. چرا که وقتي از شهيد سپهبد علي شادماني سخن ميگوييم، اگرچه اين عنوان از نظر دنيايي واژهاي سنگين و با عظمت است، اما براي من، آن کودک ششماههاي که شهيد شد، آن پرستاري که در بيمارستان خدمت کرد، آن نيروي امنيتي، نيروي انتظامي يا بسيجي که شبانهروز در حال پاسداري بود، همگي شايسته همين درجه و عنواناند

خانوادههايي که سه نفر، چهار نفر يا حتي 12 شهيد مانند خانواده شهيد صابر تقديم کردند، همگي در جايگاه شهيد شادماني ايستادهاند. در نگاه من، همه اين شهدا، خانوادهها، ايثارگران و مردم مقاوم در همان جايگاه والاي فرماندهي قرار دارند. به همين دليل، علاقهمندم مستند روايتي دوسويه داشته باشد: يکسو فرمانده ميدان، و سوي ديگر مردم مقاوم و مظلوم؛ تا در کنار هم تصويري واقعي، جامع و انساني از آن 12 روز سرنوشتساز خلق شود.

 

وقتي که ميخواهيم رزومه شهيد شادماني را ببينيم فقط در حد معاون هماهنگ کننده قرارگاه خاتم پيدا ميشود شهيد در کجاها مشغول فعاليت بودند؟

ايشان از نخستين افرادي بودند که به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درآمدند. سپاه استان همدان نيز از نخستين سپاههاي استاني کشور بود که تشکيل شد، و ايشان نقش مؤثري در شکلگيري و تثبيت آن داشتند.

در جريان حرکت نيروهاي مختلف براي مقابله با قائله پاوه، در کنار گروههايي چون گروه شهيد چمران، اصغر وصالي و ديگران، ايشان نيز گروهي از رزمندگان همداني را فرماندهي کرده و به منطقه اعزام شدند.

 

پس از آن، سلسلهمراتب مسئوليتهاي ايشان به ترتيب زير شکل گرفت:

 معاون آموزش سپاه همدان

 فرمانده محور سرپل ذهاب

جانشين تيپ 32 انصارالحسين

 فرمانده سپاه پاوه

فرماندار شهر پاوه

 معاون عمليات قرارگاه رمضان

 فرمانده لشکر حجت

 فرمانده لشکر 32 انصارالحسين

 

پس از پايان دفاع مقدس نيز مسئوليتهاي کلانتري را عهدهدار شدند، از جمله:

 معاون عمليات نيروي زميني سپاه

 فرمانده لشکر 3 نيروي مخصوص حمزه

 فرمانده قرارگاه نجف

 فرمانده لشکر 4 بعثت

 رياست دانشگاه پياده نيروي زميني سپاه

 معاون عمليات ستاد کل نيروهاي مسلح

معاون هماهنگکننده قرارگاه مرکزي خاتمالانبياء (از سال 1395)

فرمانده قرارگاه مرکزي خاتمالانبياء

و در نهايت، در جريان جنگ اخير، پس از شهادت شهيد رشيد، به عنوان فرمانده قرارگاه خاتمالانبياء منصوب شدند.

تمام عناوين و مسئوليتهاي ايشان، از جنس عمليات و رزم بوده است. اين سمتها تنها به افرادي داده ميشود که حضور واقعي، مؤثر و ميداني در صحنه نبرد دارند و توانايي هدايت و فرماندهي نيروها را اثبات کرده باشند. نکته قابل تأمل آن است که هر سمت جديدي که به ايشان واگذار ميشد، نسبت به مسئوليت پيشين، هم از نظر سطح فرماندهي و هم از نظر ماهيت عملياتي، ارتقايي چشمگير داشت. اين خود گواهي روشن بر پرکاري، شايستگي و پيشرفت مستمر ايشان بود.

بر اساس روايت همرزمان و نزديکان، ايشان در هر جايگاهي که حضور پيدا ميکرد، منشأ تحول و اثرگذاري بود. بسياري از يگانها، قرارگاهها و معاونتهايي که در آن فعاليت داشتند، امروزه با نام ايشان شناخته ميشوند. از جمله ميتوان به لشکر حجت و تيپ 32 انصارالحسين همدان اشاره کرد که از بنيانگذاران آنها بودند.

هر جا که سردار شادماني حضور داشت، آنجا به مرکزي براي کار، تلاش، تحول و ابتکار تبديل ميشد. بيترديد، واژه «منشأ اثر» را بهحق ميتوان بر کارنامه ايشان اطلاق کرد.

 

در روزهاي جنگ چطوري از شهادت پدرتان مطلع شديد؟

در آن لحظهاي که ما مردم عادي که طبيعتاً اطلاعاتمان به اندازه نيروهاي نظامي نيست متوجه شديم فرماندهان ارشد نظامي کشور ترور شدهاند، کشور در ميانه يک صحنه تمامعيار جنگي قرار داشت. اسرائيل با تصور اينکه ميتواند در عرض چهار روز به اهداف خود برسد، حمله را آغاز کرده بود. ادعاي روز اولشان همين بود. اما اين هدف محقق نشد.

تصور آنها اين بود که با حذف فرماندهان ارشد، ايران براي مدتي با خلأ فرماندهي مواجه ميشود. تا زماني که نيروهاي تازه تعيين شوند، ساعات حساس و حياتي از دست ميرود و آنها ميتوانند مرحله بعدي سناريوي خود را پياده کنند؛ سپس با فعالسازي ضدانقلاب در خيابانها، ناآرامي و اغتشاش ايجاد کرده و در نهايت، مسير تغيير رژيم را هموار کنند. اما آنچه در عمل رخ داد، خلاف محاسبات دشمن بود.

از زماني که جنگ آغاز شد، ما ديگر حاجآقا را نديديم. چند ساعت پيش از آغاز رسمي درگيريها، تماسمان قطع شده بود و تا روز شهادت، خبري از ايشان نداشتيم. ظهر روز جمعه، 23 خرداد، رهبر معظم انقلاب اسلامي، فرماندهي قرارگاه مرکزي خاتمالانبيا(ص) را به ايشان واگذار کردند. همانجا بود که براي اولينبار متوجه شديم پدرم به اين سمت حساس منصوب شدهاند و مسئوليت هدايت ميداني جنگ را به عهده گرفتهاند. تمامي يگانها و نيروهاي مسلح، با طراحي، برنامهريزي و فرماندهي اين قرارگاه، مشغول مقابله با دشمن بودند.

بر اساس شواهد و گزارشهايي که بعداً منتشر شد از جمله يکي از گزارشهاي رسانههاي رژيم صهيونيستي علي شادماني بهعنوان فرمانده قرارگاه خاتم و نزديکترين فرد به رهبر انقلاب معرفي شد؛ کسي که توانسته بود در همان ساعات اوليه، فرماندهي نيروهاي مسلح را احيا کرده، سازماندهي کند و نخستين پاسخ کوبنده جمهوري اسلامي ايران به حمله دشمن را طراحي و اجرا نمايد؛ پاسخي که واقعاً ورق جنگ را برگرداند.

براي ما، تا همينجاي کار، همه چيز افتخارآميز بود: اينکه پدرمان در چنين جايگاه و مسئوليتي قرار دارد و در کنار ساير فرماندهان بزرگ، از امنيت کشور دفاع ميکند و به دشمن متجاوز، سيلي ميزند. با اين حال، در دلمان نگراني هم وجود داشت؛ زيرا از همان ابتدا اين احتمال را ميداديم که دشمن بهدنبال حذف فرمانده جنگ است. سابقه سوءقصدهاي قبلي نيز اين نگراني را تقويت ميکرد.

در يکي از عملياتها، مقر ايشان مورد هدف قرار گرفت که خوشبختانه آسيبي به ايشان نرسيد. اما سرانجام، در روزهاي بعد از جنگ در محل ديگري دچار جراحت شدند و در نهايت به شهادت رسيدند.

خبر شهادت بلافاصله از سوي رسانهها و مراجع رسمي اعلام شد، اما مادرم از اين ماجرا بياطلاع بودند و هر يک از اعضاي خانواده نيز در نقطهاي جداگانه قرار داشتند. بنابراين تصميم گرفته شد که من شخصاً به ايشان خبر بدهم.

البته اين براي اولين بار نبود و مادر ميگفت که در اين سالها چندين بار لباس سياه به تن کردم و عزاداري اما بعد متوجه شديم که پدرم شهيد نشده بود.

وسط روز بود که به محل استقرار مادرم رفتم. به محض اينکه مرا ديدند، گفتند: «تو هيچوقت اين موقع روز اينجا نمياومدي. اين چند روز هم که جنگ شروع شده، نديدمت. چيزي شده؟»

گفتم: «نه، فقط دلم برات تنگ شده بود. اومدم ببينمت

پرسيدند: «از بابات خبر داري؟»

گفتم: «نه، ولي احتمالاً در صحنه جنگه ديگه.»

گفتند: «نگرانم...»

گفتم: «خب، اين نگراني امروز و ديروز نيست. هميشه تو صحنه بوده و هميشه هم احتمال اتفاق هست.»

مادرم تأملي کردند و گفتند: «تو اومدي بگي پدرت شهيد شده؟»

پرسيدم: «چرا اينو ميگي؟»

پاسخ دادند: «چند روز پيش خواب ديدم که ايشون شهيد ميشه... الان هم هيچ دليلي نداشتي که اين موقع روز بياي اينجا. فقط اومدي بگي که رفته...»

سکوت کردم و فقط نگاهش کردم. گفتم: «آره... شهيد شده.»

در آن لحظه من گريه کردم، اما مادرم گريه نکرد. فقط با چشماني اشکبار و صدايي محکم گفتند: «همسر بعضي از فرماندهان، کنارشان شهيد شدند. من چرا کنار علي نبودم؟»

و اين، براي مادرم، يک حسرت واقعي بود؛ چرا که در تمام اين سالها، در زمان دفاع مقدس و مأموريتهاي متعدد، در کنار پدرم حضور داشتند و همواره همراهش بودند. اما اين بار، لحظه شهادت، از او دور بودند.

 

گفتيد که مادرتان در همه اتفاقات کنارشان بودند خاطرهاي داريد؟

در طول تمامي اين سالها، بهويژه در دوران دفاع مقدس، خانواده همواره در کنار حاجآقا بودند؛ از جمله در پاوه و ديگر مناطق عملياتي. حضور خانواده در مناطق جنگي، نهتنها از روي اجبار يا ضرورت نبود، بلکه انتخابي آگاهانه و همراه با درک عميق از شرايط جنگ بود. مادرم همواره همراه پدر بودند؛ از اروميه گرفته تا همدان، از تهران تا پاوه.

بين سالهاي 1363 تا 1365، حاجآقا فرماندهي سپاه پاوه را بر عهده داشتند. پس از شهادت شهيد طباطبايينژاد، ايشان بهعنوان فرمانده سپاه کاوه منصوب شدند. پيش از ايشان، فرماندهي سپاه پاوه در اختيار فرماندهان بزرگي چون شهيد ناصر کاظمي و شهيد محمدابراهيم همت بود. شرايط آن مقطع بسيار خاص و پيچيده بود؛ دشمن صرفاً يک گروه مشخص نبود. در آن منطقه، نيروهاي سپاه بايد همزمان با گروهکهاي منافقين، حزب دموکرات کردستان، کومله و ارتش بعث عراق مقابله ميکردند. جنگ در آنجا، جنگي چندوجهي بود.

ساختار شهري پاوه نيز بر حساسيت اوضاع ميافزود. خانهها بهصورت پلکاني روي دامنه کوه ساخته شدهاند و مقر سپاه نيز در دل همين بافت شهري قرار داشت. در يکي از عملياتها، زماني که حاجآقا قصد داشتند به ارتفاعات اطراف بروند تا عمليات تک يا پاتکي را عليه دشمن انجام دهند، به همسرشان ميگويند:

«هر اتفاقي افتاد، خانه را ترک نکنيد. چراغ خانه فرمانده سپاه بايد روشن بماند. وقتي چراغ اين خانه روشن باشد، مردم متوجه ميشوند که شهر هنوز امن است و آن را ترک نخواهند کرد.»

مادرم، همراه با ما فرزندان، در خانه ماند. من و سه تن از برادرانم آن زمان کودک بوديم و همراه ايشان در خانه حضور داشتيم. درگيريها بسيار شديد شده بود و بخشي از مردم شهر، خانههاي خود را ترک کرده و به حاشيه شهر پناه برده بودند. بعد از ظهر همان روز، تعدادي از نيروهاي سپاه به خانه ما مراجعه کردند. وقتي ديدند خانواده فرمانده هنوز در خانه هستند، با تعجب پرسيدند:

«شما چرا هنوز اينجاييد؟ بايد اين محل را تخليه ميکرديد!»

مادرم پاسخ دادند: «ما طبق گفته حاجآقا عمل ميکنيم. ايشان فرمودهاند که خانه را ترک نکنيم.»

پس از آن، حادثهاي براي مادرم پيش آمد و با رسيدن پدر، ايشان به همدان منتقل شدند. اما اين تنها نمونهاي از حضور خانواده در شرايط سخت و حساس بود. موارد مشابه ديگري هم وجود داشت؛ از جمله زماني که در اروميه مستقر بوديم، در دورهاي که تحرکات ضدانقلاب بسيار زياد شده بود، يا حتي در تهران، که محل سکونتمان چندين بار هدف تهديد و اقدامات تروريستي از سوي منافقين قرار گرفت. يا در همدان، در اوايل جنگ تحميلي، که اعضاي گروهک منافقين قصد داشتند در يکي از صبحها به منزل ما مراجعه کرده و به حاجآقا سوء قصد کنند.

در تمام اين موقعيتها، مادرم در کنار پدرم بودند و نهفقط نظارهگر، بلکه همراه و شريک واقعي روزهاي تلخ و شيرين جبهه و جنگ. از همينرو، پس از شهادت حاجآقا، همواره اين حسرت در دلشان باقي بود.

 

در بالاتر گفتيد که چندين بار خبر شهادت وي را شنيده بوديد و برايش عزاداري هم کرديد خاطرهاي داريد در اين خصوص؟

در حدود سال 1389 يا 1390، حاجآقا براي سرکشي به يکي از مناطق عملياتي با هليکوپتر اعزام شده بودند. در آن سفر، هليکوپتر دچار سانحهاي شد که در ابتدا هيچکس از وقوع آن اطلاعي نداشت. تنها نشانهاي که ما دريافت کرديم، پيامکي بود که از شماره پدرم ارسال شده بود و در آن حاجآقا نوشته بودند:

«سلام، به خانواده بگو نگران نباشند، حالم خوب است و اتفاقي نيفتاده.»

وقتي اين پيامک را ديدم، پرسيدم چرا چنين پيامي ارسال شده است و آيا اتفاقي رخ داده؟ پس از کسب اطلاع از منابع مختلف، متوجه شديم که در يکي از بازديدها، هليکوپتر يا در حال برخاستن بود يا در حال فرود، که به يک سمت منحرف شده است. خوشبختانه آسيبها جزئي بود و اتفاق خاصي رخ نداد.

اين پيامک که از شماره پدرم ارسال شده بود، تا حد زيادي آرامش خاطر براي ما به ارمغان آورد؛ چرا که تا بيش از 24 ساعت از محل دقيق حضور حاجآقا و وضعيت سلامتي ايشان بياطلاع بوديم. در نهايت مطمئن شديم که ايشان در يکي از شهرهاي مرزي بودهاند و سلامت کامل دارند. اين مدت، براي خانواده بسيار دشوار و پراضطراب گذشت، تا اينکه بالاخره توانستيم با ايشان تماس برقرار کنيم و از سلامتشان اطمينان حاصل کنيم.

 

چه ويژگي از آقاي شادماني براي جذاب بوده است که بخواهيد در مستندي که قرار شد بسازيد پررنگ نشانش خواهيد داد؟

س از حضور برخي از فرماندهان و سران قوا نيز همين نکته به ما تأييد شد؛ آنها به پرکاري فزاينده و روحيه استثنايي حاجآقا اشاره داشتند. به عنوان مثال، شهيد امير سرتيپ قراي لو در خواب که با حاجآقا ارتباط نزديکي داشت، گفته بود: «ما صبح تا شب با هم بوديم، اما اکنون حاجآقا 24 ساعت با ماست.» حاجآقا در سالهاي پاياني عمرش وارد هفتاد سالگي ميشد، در حالي که بسياري از افراد در اين سن از سلامت کامل برخوردار نيستند و نميتوانند چنين صحنههايي را مديريت کنند. اما ايشان هميشه ورزش ميکرد، بدن آمادهاي داشت و فعاليتهايش از همه جلوتر بود.

صبحها حدود ساعت 5:30 سر کار حاضر ميشد و کمتر پيش ميآمد قبل از ساعت 7 يا 8 شب به خانه بازگردد. وقتي به خانه ميرسيد، بخشي از قرآن را تلاوت ميکرد يا نوههايش را به پارک ميبرد و شبها پس از ديدن اخبار ساعت 9، استراحت ميکرد. حاجآقا هيچگاه بيدليل تا نيمه شب بيدار نميماند، اما هميشه نماز جعفر طيار و نماز شب را ميخواند، سپس استراحت کوتاهي داشت و پس از آن نماز صبح را اقامه ميکرد و سپس به فعاليتهاي روزانه خود ميپرداخت.

ويژگي بارز ديگر ايشان، اخلاق و خلقوخوي خاص و خودسازي مستمري بود که انجام داده بود. همچنين، ملاحظات کاري و حس مسئوليتشناسي باعث ميشد بسياري از افراد، حتي در ميان نيروهاي مسلح، دقيقاً ندانند که ايشان چه مسئوليتها و فعاليتهايي دارد. اگرچه بين نيروهاي مسلح نامآشنا بود، اما در ميان مردم عادي کمتر شناخته شده بود.

روز اعلام خبر شهادت حاجآقا، بنري در جلوي منزلشان نصب شد و چهره ايشان براي عموم شناخته شد. همسايهها واکنشهاي جالبي داشتند؛ يکي گفت: «ايشان هميشه کتاب به دست داشت، فکر ميکردم استاد دانشگاه است.» يکي از جوانان محل گفت: «ايشان شبيه همان آقايي بود که بعضي اوقات نان ميخريد.» يکي ديگر از همسايهها با تعجب گفت: «حاجآقا اينجا مورد سوءقصد قرار گرفتهاند؟» در حالي که ايشان در جاي ديگري بودند. اين موارد نشان ميدهد که حاجآقا با وجود داشتن سمتهاي حساس و هدف سوءقصد قرار گرفتن، هميشه علاقهمند بود در متن مردم زندگي کند، ساده زيست و متواضع بود و هيچگاه به دنبال مطرح شدن در رسانهها نبود و همواره در سايه فعاليت ميکرد.

براي ما و خانواده، شنيدن اين واکنشهاي همسايگان، نشاندهنده عمق محبوبيت و حضور حقيقي ايشان در ميان مردم بود.

 

آقاي شادماني اهل کتاب خواندن بودند؟

حاجآقا به مطالعه کتابهاي معرفتي و معنوي بسيار علاقهمند بودند و بخش قابل توجهي از وقت خود را به خواندن آثاري درباره زندگي پس از مرگ اختصاص ميدادند. همچنين، کتابهاي مرتبط با زندگي و سخنان امام اميرالمؤمنين (ع) بخش مهمي از مطالعات ايشان را تشکيل ميداد.

از آنجا که حاجآقا محل مراجعه و رجوع بسياري از نويسندگان دفاع مقدس بودند، اغلب کتابهايي به ايشان هديه ميشد يا پيش از چاپ، نسخهاي از کتابها براي دريافت نظر و نقد ايشان ارسال ميگرديد.

ايشان همواره دو نوع کتاب را به طور مداوم همراه داشتند: کتابهاي معنوي و کتابهايي که به مسائل فرماندهان شهيد يا تاريخ جنگ مرتبط بود و نظرات و تحليلهاي خود را در اين حوزهها ارائه ميدادند.

منبع: خبرگزاري فارس

 

اطلاعاتی برای نمایش وجود ندارد.