اظهار نظر 0

روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.

  • برگزیده خوانندگان
  • همه
مرتب کردن بر اساس : قدیمی تر

زندگينامه آيت اللّه حاج سيد اسماعيل اصفيائي شندآبادي ولادت

عالم رباني، آيت اللّه حاج سيد اسماعيل اصفيائي شندآبادي به سال 1328 هجري قمري در شهر «شندآباد» از توابع شهرستان «شبستر» استان آذربايجان شرقي در خانواده اي مؤمن و متدين ديده به جهان گشود. پدرش «ميرعبداللّه» از سادات محترم و معروف و در خوبي و صفا زبانزد عام و خاص بود.

زندگينامه آيت اللّه حاج سيد اسماعيل اصفيائي شندآبادي ولادت

تحصيلات

ايشان پس از آن که قرآن و ادبيات فارسي از قبيل ابواب الجنان، گلستان سعدي، تاريخ معجم، تنبيه الغافلين، و نصاب الصبيان که از کتب مقدماتي در ادبيات فارسي و تدارک ورود به رشته ادبيات عرب بود، را در مکتب خانه هاي قديمي شندآباد فراگرفت.

سپس عازم حوزه علميه شبستر شد و در نزد مرحوم حضرت آيت اللّه حاج ميرزا کاظم آقا شبستري به تکميل علوم و فنون تا سطوح عاليه پرداخت. آنگاه وارد حوزه علميه تبريز شد، از محضر درس مرحوم آيت اللّه حاج ميرزا ابوالحسن انگجي و از دروس خارج فقه و اصول مرحوم آيت اللّه حاج سيدمرتضي خسروشاهي در حد وافر بهره برد. تا آنکه خود يکي از مدرسين ماهر و زبردست حوزه علميه تبريز قرار گرفت.

 

امامت مسجد سيّد حمزه

مرحوم شندآبادي در کنار درس و بحث براي ارشاد مردم امامت مسجد سيد حمزه تبريز که به کلي مخروبه و غيرقابل استفاده گرديده بود، پذيرفت و پس از چند سال تعمير و بازسازي تدريجي آن به وسيله احياي موقوفات مسجد به اقامه نماز جماعت، ايراد سخنراني، وعظ و خطابه مشغول شد. او چنان از محبوبيت و استقبال گرمي برخوردار شد که بعد از سالهاي سال هنوز کسبه اهل بازار و محله با حرمت از آن دوران ياد مي کنند و مي گويند ما در عمرمان و در تاريخ مسجد سيد حمزه تنها کسي را که ديديم در دل و جان ما نفوذ کند و محبت خدا را در دلهاي ما رخنه دهد، آيت اللّه شندآبادي بود.

 

 مسجد و مدرسه سيد حمزه

مجموعه مسجد و مدرسه سيدحمزه، از آثار فرهنگي اسلامي اوائل سده هشتم هجري قمري است که همزمان با تأسيس مدرسه و شهر علمي رشيدالدين فضل اللّه بوسيله «سيد حمزه» که از سادات محترم و متمول دوران «اولجاتيو» بوده تاسيس و موقوفات بسيار مفصل بدانجا اختصاص داده شده بود. ولي با گذشت زمان اگرچه اين مکان از سرنوشت ربع رشيدي مستثني مانده ولي از دست چپاول عمله مولّي به نام «متولي» در امان نمانده و حجره ها و مدرسهايي مدرسه تبديل به گورستان شده بود و مرحوم آيت اللّه اصفيائي با يک دهه تلاش پيگير توانست مدرسه را از عمله مولي خارج نموده و پس از بازسازي حجره ها، در حدود سال 1338 شمسي اولين طلاب علوم ديني را در آنجا اسکان دهد.

 

 هجرت به قم

او پس از عمري تلاش و کوشش و فعاليت هاي مذهبي و اجتماعي در تبريز و خدمت به مردم آن شهر، ترجيح داد اواخر عمرش را در کنار حرم کريمه اهل بيت (ع) بگذراند و با استفاده از انفاس قدسي عارفان آن تربت پاک تزکيه نفس خويش را به کمال برساند.

با اين حال از تدريس، تأليف تفسير نيز غافل نماند و از بدو ورود به قم، با عشقي سرشار به فقه آل محمد (ص) تلاش خود را در اين زمينه ها دوچندان کرد و با بهره گيري از مباحثه و همنشيني بزرگان حوزه قم، خود به حدّي از مراتب کمال رسيد که مورد علاقه خاص بزرگان و عارفان واقع شد.

 

 

تفسير آن مرحوم

روح و ذهن مرحوم آيت اللّه اصفيائي شندآبادي از معارف قرآن کريم سيراب شده بود و در مقام تفسير قرآن نکاتي را يادآوري مي کرد که شايد بعضي از آنها در هيچ تفسيري وجود نداشت. مرحوم اصفيائي در بخش ادبي تفسير قرآن نيز نظرهاي (به اصطلاح علماء، شم تفسيري خاص) داشت.

 

سير و سلوک آن مرحوم

يکي از خويشاوندان آيت اللّه اصفيائي تعريف مي کند که ايشان دايي خانواده ما بودند و بدين جهت نامحرمي در خانه ما براي او وجود نداشت. از اين گذشته از کودکي لطف ديگري به ما داشت و خانه ما را مثل خانه خود مي دانست و هر وقت از قم به «شندآباد» مي آمد، اولي به خانه ما مي آمد، بعد سراغ ديگران مي رفت.

وقتي من از مسافرت برگشتم، نصف شب به خانه رسيدم، ديدم ايشان مثل هميشه به نماز شب ايستاده و گريه مي کند و با خداي خود مناجات مي نمايد. سعي کردم طوري داخل شوم که ايشان متوجه من نشوند و مشغول عبادت باشند، ولي ايشان متوجه شدند و مرا مورد لطف و تفقد قرار دادند.

نشستيم و کمي از اينجا و آنجا صحبت کرديم. بعد ايشان فرمود: شما از مسافرت آمده ايد، برويد استراحت کنيد. خودشان دوباره برخاستند و مشغول عبادت شدند. باز با آن گريه هاي جگرسوزشان به مناجات پرداختند. من هم طبق معمول رفتم و مقدمات خواب را فراهم کردم.

ديدم همسرم سرزنش کنان به سراغم آمد و گفت:

«ايشان هم ملاّ هست تو هم ملاّئي! بابا تو هم نماز شبي، مناجاتي، چيزي!!»

که من خنديدم و گفتم:

«تو از هيچ چيز خبر نداري! نمي داني ايشان چقدر گناه کرده است! بايد هم گريه کند! بايد هم از خدا طلب عفو کند! امّا ما چي؟!»

بالاخره با اين حرف ها از دست خانم خلاصي يافتم. امّا صبح که بيدار شديم و سر صبحانه حاضر شديم، مرحوم آقاي شندآبادي لبخندي زد و گفت: «ديشب چه گفتي راستش را بگو!» گفتم: «ما که چيزي نگفتيم» دوباره گفتند: «تو راست گفتي، باز هم بگو!» ديدم يکباره منقلب شد و باز در حالي که آه مي کشيد، فرمود: «تو راست گفتي من خيلي گناهکارم!!»

مرحوم اصفيائي رقيق القلب و از «بکائون» زمان خود بود. وقتي به منبر مي رفت در آغاز گفتارش آيه اي را ذکر مي کرد و گريه مي نمود و همه را به گريه مي انداخت. مخصوصا آياتي را که عتاب آميز بود با همان لحن عتاب آميز بلند قرائت مي کرد و حال همه را منقلب مي نمود. وقتي جهت اقامه نماز در مسجد حاضر مي شد، مدتي قبل از شروع نماز به نوافل مي ايستاد و صداي گريه مسجد را پر مي کرد.

 

آقا سيد محمد فرزند گرامي اش در اين باره مي گويد:

«مرحوم پدرم دائم الذکر و اهل مراقبت بود و در عين حال هيچگونه دعوي نداشت بلکه رفتار او به گونه اي بود که کسي متوجه او نمي شد. او با ادعيه عاليه اهل بيت (ع) انس زيادي داشت و بسياري از آنها را از حفظ داشت و قسمت هاي مختلفي را گاهي در قنوت و سجده ذکر مي نمود. به ياد دارم، روزي در منزل خلوتي از او در مورد دعاي کميل سئوال کردم و پرسيدم، آيا هرکس مي تواند دعاي کميل را بخواند؟ ايشان جواب داد: اگر خداوند به کسي توفيق عنايت کند امر خطيري است، مگر نمي بيني مي فرمايد: «ويناديک بلسان اهل توحيدک و يتوسل اليک بربوبيتک» اينجا منقلب شد و مرا نيز منقلب کرد و من ديگر نتوانستم به سئوالات خودم ادامه دهم.»

آيت اللّه اصفيائي در عرفان عملي و طي مدارج سير و سلوک مقامي شامخ داشت و بعضي از حالات او مخصوصا ارتباط با ساحت مقدس معصومين (ع) را بي مقدمه نمي توان ايراد نمود. او به حق يکي از صالحان بود. هنگامي که خبر رحلتش را به آيت اللّه العظمي آقاي اراکي(ره) دادند، فرمود:

«اصفيائي از اصفياء بود»

حضرت آيت اللّه بهاءالديني نيز وقتي خبر رحلت آن مرحوم را شنيد، فرمود:

«ايشان در آنجا (عالم آخرت) حکومت دارند»

سيد عنايت خاصي نسبت به آثار علماي گذشته داشت و از سه تن «سيد بن طاووس، شهيد ثاني» و آيت اللّه «ميرزا جواد آقا ملکي تبريزي» بسيار ياد مي کرد. در اوايل که در روزهاي گرم تابستان در قم روزه هاي مستحبي مي گرفت، اندکي به وقت افطار مانده، نزد قبر شريف مرحوم ملکي حاضر مي شد و با او نجوا مي کرد.

او از عالمان عامل و عارفان گمنامي بود که نام و نشانشان در پس پرده تواضع و اخلاص ناشناخته ماند. فرزند گراميش درباره ويژگي هاي بارز اخلاقي آن مرحوم مي نويسد:

«آن مرحوم داراي ملکات فاضله و سجاياي جميله بود. بسيار کريم النفس، منيع الطبع، سخي و صبور و شجاع بود و در قضاء حوائج مؤمنين و رسيدگي به مستمندان و مريضان همت عجيبي داشت.»

 

تواضع و فروتني

يادم نمي رود، تازه وارد حوزه علميه تبريز شده بودم. «انموذج» مي خواندم. مرحوم آقاي شندآبادي تمام خاطراتش در مدرسه طالبيه بود. آنجا را خيلي دوست داشت و موقع عزيمت به تبريز سري به طالبيه مي زد. روزي درب حجره زده شد. ديدم صدايي آشنا مي گويد: بالا! بوروآسان؟! شناختم. زود جواب دادم: «بفرمائيد» ايشان وارد حجره شدند و همچون پدري به من مهرباني و عطوفت کردند.

بعد حرف از درس و بحث به ميان آمد. ايشان با اينکه از نصيحت هاي مستقيم و ناراحت کننده پرهيز مي کرد، رو به من کرد و پرسيد: درس چه مي خواني؟ پاسخ دادم: آقا! «انموذج» مي خوانم. گفت: بيإ جامع المقدمات را آوردم و قسمت «انموذج» را باز کرده، شروع کردم به خواندن. در همان حال ديدم آقا آهي کشيد و گفت: تو را خدا مي فهمي چه مي خواني؟ سرم را به زمين انداختم و جوابي ندادم. ايشان ادامه داد: پسرم اين جوري نمي شود ملاّ شد، اين دو ماه را هم صبر کن و اول تابستان بيا قم. درست اول تابستان بود، رفتم قم و ايشان با آن لطف و تواضع خاصي که داشتند شروع کردند و از اول امثله تا مغني اللبيب به من درس دادند.

 

 پرهيز از مقام و جاه طلبي

يک وقتي مردم يکي از شهرستان هاي آذربايجان غربي نامه اي نوشتند و از او خواستند که براي ماه رمضان يا ماه محرم در آن شهر به منبر برود، ايشان قبول کردند و رفتند. در آن شهرستان عالم بزرگواري بود، پيام فرستاده بود:

«يا با ما در مسائل هم راي باشيد يا از اين شهر برويد»

ايشان به محض دريافت اين پيام بساط خودشان را جمع کرد و خواست برگردد، اما مردم نگذاشتند و اصرار کردند که بماند. ولي ايشان براي حفظ شأن آن عالم نه چيزي گفته و نه کاري کرده بود. بدون سر و صدا از آن شهر خارج شده، به خانه خود برگشته بود.

 

 مبارزه با طاغوت

مرحوم آقاي شندآبادي زماني که در تبريز تشريف داشت، ماجراي پيشه وري پيش آمد. او همگام با ديگر علماي مبارز و مردم قهرمان تبريز عليه پيشه وري وارد ميدان شد و با سخنراني ها و بيانيه هاي خود مبارزاتش را عليه او و رژيم طاغوتي شروع کرد. حاج محمد اسلامي، يکي از اهالي قديمي تبريز که در نزديکي مسجد «سيّد حمزه» مغازه دارد، در اين باره تعريف مي کند:

«پيشه وري که به تبريز آمد و در اينجا حکومت تشکيل داد، آقاي شندآبادي متوجه خطر آنها شد و از اولين کساني بود که در منبر عليه آنها سخنراني کرد.»

 

 دلسوزي و رسيدگي به طلاب

زماني پيش آمد که طلبه هاي مدرسه طالبيه دچار فشار مالي سختي شدند. حتي نان خشک هم براي خوردن نداشتند. چند تن از علما از جمله آقاي بخشايشي و آقاي شندآبادي در حياط طالبيه به اين قضيه مي انديشيدند. البته چون پول آقاي بخشايشي نقد بود، ايشان جلو افتاد و الاّ آقاي شندآبادي فرموده بود که من مي خواهم حياطم را بفروشم و بدهم به طلاب

 

تأکيد بر تمسک به کتب ائمه (ع)

ايشان تأکيد بسياري بر تمسک به کتب و احاديث معتبر و تحقيق پيرامون آنها داشت و از کار کساني که در نقل بعضي از مطالب سست و بي پايه که غالبا منافي مقام عصمت اهل بيت است، بي پروايي مي کردند، بيزار بود و مرتب تذکر مي داد.

 

 عشق به حضرت ولي عصر(عج)

آن مرحوم گاهي زمزمه مي کرد: «ليت شعري اين استقرت بک ءالنّوي»

چنان مي گريست که تا مرز غشوه نزديک مي شد. او بنا به خواسته و استدلال سيدابن طاووس به مؤمنين و اهل منبر توصيه مي نمود که اول دعا بايد براي وجود مبارک حضرت حجت صلوات اللّه عليه باشد و در اين باره سخن بسياري داشت. يکي از دوستان ايشان نقل مي کرد که در حدود سال 1369 قمري ايشان در حدود چهل هفته در نجف اشرف به سربرد و شب هاي چهارشنبه به مسجد سهله مشرف شد تا آنکه شبي با حالت شيدائي برگشت که زمزمه مي کرد و مي گريست و حال او ما را پريشان کرد، سئوال کردم چه خبر شده است؟ گفت: درد بسيار است ولي درمان نيست.

 

اهميت به روزهاي مستحبي

ايشان از سال 1342 روزه مستحبّي را از اول ماه رجب شروع نموده و باستثناي ايام عيد فطر و قربان و روز عاشورا، افطار نکرد و پس از گذشت يکسال، سحري را هم از برنامه خود حذف نمود و فقط براي استحباب سحور، مقدار يک استکان شير مي خورد و تا سال 1356 به همين منوال گذشت و پس از آن فقط ايام مندوب اليه ماه ها را امساک مي کرد و در ايامي که روزه نبود، فقط صبحانه و شام مي خورد.

 

 نظم در کارها

ايشان تمام برنامه هاي خود را چنان تنظيم مي کرد که هيچ يک از وظايف دنيوي و اخروي با هم تداخل پيدا نکند؛ شب ها بعد از نماز مغرب و عشا و پس از صرف شام و قدري مطالعه، به استراحت مي پرداخت تا خود را براي نافله شب آماده کند. او پيوسته روايتي را از اهل بيت (ع) تکرار مي کرد که فرموده اند «ان شيعتنا ينامون اول الليل» يعني شيعيان ما اول شب مي خوابند و همچنان مي گفت: «فليکن لک نيته حتي في الاکل والنوم» و خود را جدا با اين حديث نوراني وفق داده بود. آن مرحوم در مورد وظايف شرعي خود تا حد زيادي مشمول وصف «ولاتخافون في اللّه لومةلائم» بود و هيچ شأني را در کنار شأن رفيع عبوديت ملاحظه نمي کرد.

 

علاقه به امام خميني(ره)

در سال رحلت مرحوم آيت اللّه العظمي بروجردي(ره)، روزنامه نداي حق که به منزل ما ارسال مي شد، عکس مراجع تقليد آن زمان را در صفحه دوم چاپ کرده بود که عکس امام خميني رضوان اللّه عليه در ميان آنان مي درخشيد. مرحوم پدرم عکس ايشان را به ما نشان داده و گفت: تنها شخص جامع الشرائط از جميع الجهات ايشان هستند و او تنها کس بود که ابهت رضاشاه را شکست. اندکي نگذشت که امام با حرکت تاريخ ساز خود به مصداق؛ آفتاب آمد دليل آفتاب، سخنان ايشان را در وجود ما جاودانه ساخت.

ايشان علاقه وافري به امام خميني (ره) داشت و سخنراني هاي ايشان را با تمام اشتياق و ابتهاج گوش مي کرد و مي گفت: اين مملکت قبلا همان بود که مجلس شوراي ملي آن زمان، بسم اللّه گفتن مرحوم راشد را تحمل نکرد تا اينکه ايشان از مجلس (دوره 18) استعفا کرد و امروز خدا اين مرد را بلند کرده است. روزي از ايشان سؤال کردم که شما اينقدر علاقه به مرحوم ملکي داريد، امام(ره) را نسبت به او چگونه مي بينيد؟ ايشان جواد داد: امام خميني (ره) ملکيي بعلاوه است.

 

توجه به حاجات مردم

او هر پيشنهاد و هر حاجتي را بررسي مي کرد؛ خواه اين حاجت تقاضاي درس صرف مير و تصريف باشد يا رسائل و مکاسب، تقاضاي نان، دوا دکتر و يا ضمانت و قرض و رهن منزل مسکوني، اصلاح ذات البين يا فصل خصومت و با شرايط شاق مسافرت، نه وعده کذب مي داد و نه براي رد سائل متوسل به حيل و توريه مي شد.

به خاطر دارم ايشان در عين حالي که در مدرسه اي سطوح عالي فقه و اصول را تدريس مي نمود، در مدرسه ديگري به طلبه اي که بنا به صلاح ديد ايشان از سيوطي به صرف مير برگشته بود، صرف مير تدريس مي کرد و گاهي شنيدم که به عنوان لطيفه، بدون اينکه از کسي اسم ببرد، مي گفت: شخص معنوني با درشتي تمام طلبه اي را عتاب مي نمود که من به تو قربةً الي اللّه صمديه تدريس کردم که سيوطي را از من بخواني نه اينکه صمديه را من زحمت بکشم و سيوطي را از ديگري بخواني.

 

 احساس مسئوليت در زمان انقلاب

مرحوم آيت اللّه شندآبادي در اوايل انقلاب بنا به احساس مسؤليتي که در قبال انقلاب داشت، جهت ارشاد مردم و خدمت به انقلاب و نظام جمهوري اسلامي امامت جمعه شهرستان مراغه را قبول کرد و رهسپار آن شهرستان شد، ولي مدت کمي در آنجا ماند و بنا به مصالحي دوباره به قم برگشت.

 

 آثار و تاليفات

1- تحقيق و چاپ «محاسبةالنفس» سيدبن طاووس

2- محاسبه النفس و پشتکار حاج ميرزا جواد آقا ملکي تبريزي

3- کشف الريبه شهيد ثاني که اين مجموعه مکرر در ايران و لبنان به چاپ رسيده است.

 

فرزندان

چهارفرزند دختر و چهارفرزند پسر دارد؛ فرزندان پسر عبارتند از:

1 - سيدعبداللّه فاطمي نيا

2- سيدمحمد اصفيائي

3 - سيدعلي اصفيائي

4 - سيدمحسن اصفيائي

 

وفات

وي سرانجام پس از سال ها تلاش و کوشش در جهت ترويج و تبليغ دين و تزکيه و تهذيب نفس خويش در تاريخ 26 آذر 1368، مطابق 18 جمادي الاول 1410 هجري قمري قريب به نيمه شب با حالات عجيب روحي و اشتغال به مناجات الهي دار فاني را وداع گفت و در جوار اجداد طاهرين خود آرام گرفت. پيکر پاک و شريفش پس از تشييع با شکوهي با همت مردم و روحانيون در قم در مقبره علماء در باغ بهشت به خاک سپرده شد.

 

اطلاعاتی برای نمایش وجود ندارد.