شعر از جلال محمدي
بوي پيراهني از سمت خدا ميآيد
اي عزيزان، به خدا يوسف ما ميآيد
آنکه در خلوت تنهايي و در جمع صفا
خواستيم آمدنش را به دعا، ميآيد
خفته در بستر مرگ است شب خوف و خطر
از افق، رايحة صبح رجا ميآيد
نيست رنگين چمن از خون گل سرخ اگر،
آخر اين بوي بهاران ز کجا ميآيد؟
آنکه عالم پر از آوازة زيبايي اوست
آنکه را منتظرند آينهها، ميآيد
محرم راز تماشا نشود آينهوار
هر که از صحبت او بوي ريا ميآيد
درد ديرينة انسان به مداوا نرسيد
دردها را کند آن کس که دوا، ميآيد
نام او در نفس جنگل و دريا جاريست
آبها ميکند آن را که صدا، ميآيد
آنکه ميافکند آتش به سراپردة شب
يعني آن فاتح خورشيدْ لقا ميآيد
آنکه با معجزة داد خود، آزادي را
کند از حلقة بيداد رها، ميآيد
خون گرگان زمان را به زمين خواهدريخت
شيري از سلسلة شير خدا ميآيد
پرچمش، پيرهن سرخ حسين بن عليست
وارث و طالب خون شهدا ميآيد.
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.