شعر از صائب تبريزي
نکرد در دل من کار، عشق شورانگيز
ز هيزم تر من شد فسرده آتش تيز
عجب که راه به دير مغان توانم يافت
مرا که نيست به جز سبحه هيچ دستاويز
به زاهدان نکند مي ز ننگ آميزش
و گرنه هيزم خشک است مفت آتش تيز
دلي که رفت به دارالامان بيرنگي
چه فارغ است ز نار جهان رنگ آميز
ز صبح دانة انجم تمام مي سوزد
به هيچ شوره زمين، تخم پاک خويش مريز
چه نعمتي است که سنگين دلان نمي دانند
که شيشههاست مرا زير خرقة پرهيز
سحر که مرغ سحرخيز در خروش آيد
اگر ز جاي نخيزد دلت، تو خود برخيز
تو را ز هر که رسد تلخيي در اين عالم
محصلي است که از خلق در خدا بگريز
مکن به کاهلي امروز خويش را فردا
که خود حساب ندارد حذر ز رستاخيز
ز حُسن طبع تو صائب که در ترقي باد
بلند نام شد از جمله شهرها تبريز
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.