اظهار نظر 0

روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.

  • برگزیده خوانندگان
  • همه
مرتب کردن بر اساس : قدیمی تر

مقايسه زندگي دنيا و آخرت در روايات ائمه اطهار(ع)

تاريخ به عنوان يکي از ابعاد و مظاهر فرهنگ و تمدن حائز اهميت است، زيرا شناخت و دريافت گونه‌هاي مختلف هر فرهنگ و تمدني بدون دسترسي به تاريخ انواع هنرها و دانش‌هايي که در تمدن ظهور کرده يا تکامل يافته ممکن نخواهد بود.

مقايسه زندگي دنيا و آخرت در روايات ائمه اطهار(ع)

اسلام هم که ديني کامل و غني و داراي فرهنگ و تمدن عالي است توجّه بسياري به تاريخ و تاريخ نگاري دارد. با يک نگاه کلي به آيات قرآن و کلام بزرگان دين ميتوان به اهميت تاريخ پي برد. طوري که يک سوم آيات قرآن در مورد سرگذشت امتهاي گذشته است که خداوند به منظور عبرت گيري انسانها اين قصهها را بيان فرموده است. منشأ اصلي و حقيقي تاريخنگاري اسلامي و نيرومندترين عامل الهام بخش مورخان براي پژوهش و تدوين تاريخ، دين اسلام بود که از شعور نيرومند تاريخي برخوردار است.

اشارات قرآن به وقايع و حوادث تاريخي حاکي از نگرش تاريخي به حوادث گذشته و بيانگر غايت تاريخ از ديدگاه قرآن و حاوي درسهاي مهم تاريخ و تجارب تاريخي است. «به راستي در سرگذشت آنان، براي خردمندان عبرتي است. سخني نيست که به دروغ ساخته شده باشد، بلکه تصديق آنچه [از کتابهايي‏] است که پيش از آن بوده و روشنگر هر چيز است و براي مردمي که ايمان ميآورند رهنمود و رحمتي است.»تاريخ از ديدگاه بزرگان دين و مورخان اسلامي بهترين راهنماي انسان براي آگاهي از احوال نيکان، محرّک کسب فضائل و طرد رذائل و مشوق زهد از طريق تجربه پذيري از دگرگونيهاي روزگار و حصول نيرويي براي تمييز درست از نادرست و تحليل و نقد و پيش بيني حوادث از طريق مقايسه آنها است. آنچه پيشرو داريد گزيدهاي از سخنان آيتالله مصباحيزدي است که پيرامون تحليلي روانشناختي از تحولات صدر اسلام ايراد کردهاند:

در جلسه گذشته گفتيم که يکي از روشهايي که ائمه اطهار سلاماللهعليهماجمعين براي ترغيب مردم به زندگي آخرت و کسب مقامات و درجات آن عالم، به کار ميگرفتند اين است که دنيا و آخرت را با هم مقايسه ميکردند و براي اين مقايسه مثالهايي ميزدند. تعدادي از اين مثالها را ديشب خوانديم. امشب ادامه آن مثالها را پيميگيريم.

 

نسبت نم به يم

 

از پيامبر اکرم صلياللهعليهوآله نقل شده است که در مقايسه نسبت دنيا به آخرت فرمودند: مَا الدُّنْيَا فِي الْآخِرَةِ، مَا يَجْعَلُ‏ أَحَدُکُمْ‏ إِصْبَعَهُ فِي الْيَمِّ فَلْيَنْظُرْ بِمَ تَرْجِعُ ؛[1] اگر ميخواهيد ببينيد نسبت دنيا به آخرت چه اندازه است به اين مثال توجه کنيد! کسي که کنار دريا انگشتش را در آب دريا بزند، چقدر از اين آب به انگشتش بند ميشود؟ نسبت دنيا به آخرت، همانند نسبت اين آب نسبت به کل درياست. حدس من اين است که در آن زمان کمتر اشخاصي اين مسئله را درک ميکردند و ميتوانستند آن را هضم کنند. اما امروز به برکت پيشرفت بحثهاي رياضي، بيشتر افراد متوسط ما هم کمابيش با مفاهيم متناهي و نامتناهي آشنا هستند. اين نکته را همه ميدانند که يک عدد هر قدر هم بزرگ فرض شود بالاخره محدود است و ميتوان باز بر آن عددي اضافه کرد، اما نامتناهي يعني عددي که حتي يک هم نميشود به آن اضافه کرد. هيچ نسبتي بين متناهي و نامتناهي وجود ندارد. مثال ساده قابل فهم اين مسئله همين است که پيغمبر اکرم فرمود، زيرا با اينکه هم دريا و هم آبي که سر انگشت باقي ميماند، هر دو محدودند و نسبت باز هم بين دو مقدار محدود است، ولي ذهن ما نميتواند حد آب دريا را تعيين کند. اما توجه داشته باشيم که نسبت دنيا به آخرت از اين هم کمتر است براي اينکه يکي محدود است و ديگري نامحدود است.

 

نسبت دايه به مادر

 

در شرح نهجالبلاغه روايتي از احاديث قدسي نقل شده است که أوحي الله تعالي إلي نبي من الأنبياء: اتخذ الدنيا ظئرا واتخذ الآخرة اُمّا ؛[2] در اين مقايسه به اصالت آخرت و بدلي بودن دنيا اشاره شده است. اين مثل در صدد بيان اين است که دنيا نسبت به آخرت امري بدلي است و اصيل نيست. ما در زندگي به طور طبيعي چيزهاي اصيلي داريم. مادر براي انسان يک موجود اصيل است. وجود ما از اوست، حيات ما وابسته است به پرستاري و شيري که به ما ميدهد. اما گاهي مادر نيست يا شيرش کم و يا مريض است. در اين صورت براي کودک دايه ميگيرند. دايه مادري بدلي است و بعضي از کارهاي مادر را براي کودک انجام ميدهد. براساس اين روايت، به يکي از پيغمبران خطاب شده است که مادر اصيل تو آخرت است. بايد به آنجا برگردي و جايگاه اصليات آن جاست، ولي تا به آخرت نرسيدهاي بايد دايهاي داشته باشي تا کار مادر را برايت انجام بدهد، و آن دنياست.

 

نسبت سايه به شاخص

 

اين روايت از امام سجادصلواتاللهعليه نقل شده است که فرمودند: إِنَ‏ جَمِيعَ‏ مَا طَلَعَتْ‏ عَلَيْهِ الشَّمْسُ فِي مَشَارِقِ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبِهَا، بَحْرِهَا وَ بَرِّهَا وَ سَهْلِهَا وَ جَبَلِهَا، عِنْدَ وَلِيٍّ مِنْ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ وَ أَهْلِ الْمَعْرِفَةِ بِحَقِّ اللَّهِ کَفَيْ‏ءِ الظِّلَالِ ؛[3] همه آنچه خورشيد بر آن تابيده و ميتابد در همه زمينهاي بياباني و کوهستاني، درياها و خشکيها، در نظر يک وليّ خدا مثل يک سايه ميماند. باز اين مثلي است براي اصلي بودن آخرت و بدلي بودن دنيا. سايه يعني نبودن نور. حضرت ميفرمايد: در نظر کسيکه پيوندش با خداست و خدا را خوب ميشناسد، همه آنچه در عالم است مثل يک سايه ميماند و گويا واقعيتي ندارد.

شبيه اين حديث از اميرالمومنينسلاماللهعليه نيز نقل شده است که فرمودند: إِنَّهَا عِنْدَ ذَوِي الْعُقُولِ کَفَيْ‏ءِ الظِّلِّ بَيْنَا تَرَاهُ سَابِغاً حَتَّي قَلَصَ وَ زَائِداً حَتَّي‏ نَقَص ؛[4] ‏ دنيا همانند سايهاي است، به آنکه نگاه ميکني آن را سايه غليظي مييابي، اما ناگهان ميبيني کمرنگ ميشود. با کم و زياد شدن نور خورشيد سايه کمرنگ و پررنگ ميشود. وقتي نور زياد است سايه هم پررنگ است؛ اگر نور کم باشد سايه هم کمرنگ ميشود؛ وقتي نور نباشد اصلاً سايهاي نيست. وقتي سايه پر نور است، خيال ميکني چيزي در حال راه رفتن است، اما يک مرتبه ميبيني کمرنگ شد. اول که آفتاب ميآيد، سايه طولاني است؛ کمکم نزديکهاي ظهر که ميشود سايه کوتاه ميشود. هنگام ظهر اصلاً سايهاش تمام ميشود. آنچه واقعيت دارد آن شاخص است. حقيقتي که در اين عالم وجود دارد اين دنيا نيست. دنيا آن سايهاي است که شما خيال ميکنيد واقعيت دارد. ما وقتي با اين چشم ظاهري نگاه ميکنيم خيال ميکنيم اين دنيا داراي عظمتي است، در صورتيکه اگر حقيقت را ميديديم ميفهميديم که اينها چيزي نيست و کالعدم است.

 

نسبت وسايل عاريهاي به ملکي

در روايتي ديگر از پيغمبر اکرمصلياللهعليهوآله نقل کردهاند که فرمود: أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ مَنْ فِي‏ الدُّنْيَا ضَيْفٌ وَ مَا فِي أَيْدِيهِمْ عَارِيَّةٌ ؛[5] ‏ همه کساني که در دنيا هستند مهمانند. چندي اينجا به مهماني آمدهاند و از چيزهايي هم که در اختيارشان است، استفاده ميکنند. اين يک پذيرايي است که صاحبخانه براي مهمان آورده است، اما مهمان بالاخره خواهد رفت. همه کساني که در اين دنيا هستند مهماناني هستند که خواهند رفت و آنچه در دستشان است عاريه است تا از آن استفاده کنند، و جنس عاريه را چند روزي در دستشان بود از آنها پس ميگيرند. کسي با خودش از اين دنيا چيزي نميبرد. آيا ميارزد انسان حيات باقي را که زوالي ندارد و نعمتهايش پايانپذير نيست، رها کند به خاطر يک مهماني و يک پذيرايي عاريهاي؟!

 

چرا براي محروميت از آخرت ناراحت نميشويم؟

 

حکمت ديگري از اميرالمؤمنينسلاماللهعليه نقل شده است که خيلي مطلب عميق، جالب و آموزندهاي است. وقتي چيز کمي از دنيا از دست انسان ميرود، ناراحت ميشود، اما اين همه نعمتهاي اخروي از دست ما ميرود و ناراحت نميشويم! گاهي يک اسکناس کوچک گم ميکنيم، چقدر دنبالش ميگرديم، ولي هيچ وقت فکر نميکنيم که امروز من يک ساعت بيکار نشستم، تنبلي کردم، فيلم يا کارتون تماشا کردم، و اين مرا از خيلي از ثوابهاي اخروي محروم کرد؛ به جاي اين من ميتوانستم دستکم چند صفحه قرآن بخوانم که هر آيهاش چقدر ثواب داشت؛ ميتوانستم دو رکعت نماز بخوانم و هر تسبيحي که ميگفتم چقدر ثواب داشت؛ ميتوانستم صلوات بفرستم، و هر کدام از اينها چقدر براي من ثواب اخروي داشت؛ ثوابي که تمام شدني نيست. ما وقتي مثلاً يک صلوات ميفرستيم يک درخت در بهشت براي ما سبز ميشود. اين صلوات ما فقط چند ثانيه طول کشيد، اما درختي که آنجا سبز ميشود، ديگر خشک نميشود. ما در اينجا با صرف کردن چند ثانيه، نتيجهاي ابدي ميگيريم، ولي هيچ وقت براي اينکه نعمت آخرت از دست ما رفته است غصه خوردهايم؟! اين همه نعمت اخروي ساعت به ساعت از دست ما ميرود، اصلاً به فکر نيستيم؛ حتي ناراحت هم نيستيم. انگار نه انگار چيزي شده است! اميرالمومنينعليهالسلام ميفرمايد: مَا بَالُکُمْ‏ تَفْرَحُونَ‏ بِالْيَسِيرِ مِنْ الدُّنْيَا تُدْرِکُونَهُ وَلَا يَحْزُنُکُمُ الْکَثِيرُ مِنَ الْآخِرَةِ تُحْرَمُونَهُ ؛[6] اگر يک نعمت کوچکي از دنيا به دستتان برسد اين قدر شاد ميشويد؛ وقتي يک چيز کوچکي از دستتان رفت ناراحت ميشويد، اما اين همه نعمتهاي آخرت از دستتان ميرود و محروم ميشويد، و هيچ ناراحت نميشويد؛ اين چه عقلي است؟! مشکلش غفلت است، زيرا به آنچه که از دست ميدهيم فکر نميکنيم.

تمثلات دنيا

 

برخي از نکتههايي که در روايات در مقام مقايسه دنيا و آخرت نقل شده است، از تمثلات است. تمثل چيزي است که در اصطلاح عرفا به آن کشف و شهود يا مکاشفه ميگويند. بهگفته عرفا انسان حالتي پيدا ميکند که بين خواب و بيداري يا حتي بيداري، صورتي برايش مجسم ميشود. تمثلات از يک جهت شبيه خواب است، چون ديگران نميبينند و فقط خود او ميبيند، و از يک جهت بيداري است چون مطالب آموزندهاي در آن هست که از روي قصد و غرض براي او حاصل شده است و بايد از آن استفاده کند. بخشي از آنچه درباره دنيا و آخرت ذکر شده است تمثلات دنياست که براي انبيا و ائمه اطهارسلاماللهعليهماجمعين رخ داده است. مکاشفات صحيح رباني براي انبيا و اولياي خدا فراوان بوده است. بعضي از اولياي خدا نيز مکاشفات رباني دارند. البته تعبير روايات «تمثل» است و به اين معناست که چيزي مثالي تحقق پيدا بکند. براي نمونه چند مکاشفه که از انبيا و اهلبيت نقل شده است را ميخوانيم.

 

دنيا، به مثابه دام

 

يکي از اصحاب پيغمبر نقل ميکند که ديدم ايشان دارد با دستش چيزي را از خودش دور ميکند. عرض کردم آقا چه چيزي را از خودتان دور ميکنيد؟ قال هذه الدنيا مُثّلت لي ؛[7] اين دنيا بود براي من تمثل پيدا کرد. دنيا خودش را براي من به يک صورتي نشان داد و من با او صحبت کردم. فقلت لها إليک عنّي؛ به او گفتم برو! دور شو! فرجعت وقالت إنک إن أفلت منّي لم يفلت منّي من بعدک؛ دنيا به من گفت: اگر تو از دست من در رفتي، بعد از تو کساني که جاي تو را ميگيرند از دست من در نميروند و آنها به دام من خواهند افتاد. يک پيشگويي بود که دنيا درباره کساني کرد که بعد از پيامبر جاي ايشان مينشينند، که بالاخره کمابيش تحت تاثير وسوسههاي دنيا هستند.

 

دنيا، به مثابه زني شوهرکش

 

مکاشفهاي نيز از حضرت عيسي علينبيناوآلهوعليهالسلام نقل شده است؛ تَمَثَّلَتِ الدُّنْيَا لِلْمَسِيحِ‏عليهالسلام فِي صُورَةِ امْرَأَةٍ زَرْقَاءَ ؛[8] دنيا به صورت زني سبزهرو در جلوي حضرت مسيح حاضر شد. حضرت پرسيد تو کيستي؟ گفت من دنيا هستم. پرسيد چند شوهر کردهاي؟ گفت: خيلي شوهر کردهام. فرمود: شوهرانت چه شدند؛ طلاقت دادند يا مردند؟ گفت: کسي من را طلاق نداد؛ من همه آنها را کشتم. همه رفتند و من ماندم. باز اين تمثل براي اين جهت است که نشان دهد دنيا امر گذرايي است، و چيزي نيست که انسان به آن دل ببندد و معاشرت هميشگياش را بخواهد. به اندازه لحظهاي که ضرورت دارد بايد از آن استفاده و سپس آن را رها کرد، وگرنه دنيا به انسان وفادار نيست.

 

دنيا، به مثابه فريبکاري دلربا

 

تمثل ديگر تمثلي است که براي اميرمؤمنانعليهالسلام رخ داده و آن را امام باقرسلاماللهعليه از امام حسينعليهالسلام نقل ميکند. همه ميدانيد که حضرت سيدالشهداعليهالسلام ابتدا از مدينه به مکه رفتند و مدتي آنجا ماندند و بعد از جرياناتي که اتفاق افتاد، تصميم گرفتند که عمره را تمام کنند و به طرف کوفه بروند. در اين حال ابنعباس خدمت ايشان آمد و ايشان را قسم داد که اين کار را نکنيد؛ راه خطرناکي است و اينها مردم بيوفايي هستند. امام حسينعليهالسلام فرمود: أَ لَا أُخْبِرُکَ يَا ابْنَ عَبَّاسٍ بِحَدِيثِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَعليهالسلام؟ نميخواهي برايت قصه اميرالمؤمنين با دنيا را بگويم؟ عرض کرد: بفرماييد! حضرت فرمود: حَدَّثَنِي أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ إِنِّي کُنْتُ بِفَدَکَ فِي بَعْض حِيطَانِهَا وَ قَدْ صَارَتْ لِفَاطِمَةَعليهاالسلام ؛[9] پدرم براي من اين مطلب را نقل فرمود که بعد از اينکه فدک را پيغمبر اکرمصلياللهعليهوآله به حضرت زهراسلاماللهعليها واگذار کردند، من به فدک سر ميزدم و گاهي در آن مزرعه کار ميکردم. يک روز بيلي دستم بود و داشتم در مزرعه کار ميکردم، که يکدفعه ديدم زن زيبايي جلوي من حاضر شد. فَلَمَّا نَظَرْتُ إِلَيْهَا طَارَ قَلْبِي مِمَّا تَدَاخَلَنِي مِنْ جَمَالِهَا؛ آن قدر زيبا بود که در دل من اثر گذاشت و دلم به پرواز در آمد. فقالت يابنابيطالب! هَلْ لَکَ أَنْ تَتَزَوَّجَ بِي فَأُغْنِيَکَ عَنْ هَذِهِ الْمِسْحَاةِ وَ أَدُلَّکَ عَلَي خَزَائِنِ الْأَرْضِ فَيَکُونَ لَکَ الْمُلْکُ مَا بَقِيتَ وَ لِعَقِبِکَ مِنْ بَعْدِکَ؛ گفت نميخواهي با من ازدواج کني تا تو را از کار کردن با بيل راحت کنم و به دنبالش به سلطنت برسي و خودت و همه نوه و نتيجههايت هم از آن سلطنت استفاده کنند؟! با آن جمالش و با اين وعدههايش کاملاً تشويق کرد. ببينيد دنيا با دل انسان چه کار ميتواند بکند؟! فَقَالَ لَهَا مَنْ أَنْتِ حَتَّي أَخْطُبَکِ مِنْ أَهْلِکِ؛ حضرت پرسيد: شما کيستي که من از خانوادهات خواستگاريات کنم؟ فَقَالَتْ أَنَا الدُّنْيَا؛ گفت من دنيا هستم. قُلْتُ لَهَا فَارْجِعِي وَاطْلُبِي زَوْجاً غَيْرِي؛ برو شوهر ديگري پيدا کن! خدا روزيات را جاي ديگر حواله کند! و به سراغ کار کردن با بيل خودم رفتم. در اينجا حضرت چند بيت شعر سرودهاند که برخي را انتخاب کردهام و براي شما ميخوانم.

فَقُلْتُ لَهَا غُرِّي سِوَايَ فَإِنَّنِي عَزُوفٌ عَنِ الدُّنْيَا وَلَسْتُ بِجَاهِل‏

گفتم: برو اين دام بر مرغ دگر نه! برو کس ديگر را فريب بده! من فريب تو را نميخورم.

وَمَا أَنَا وَالدُّنْيَا فَإِنَّ مُحَمَّداً أَحَلَّ صَرِيعاً بَيْنَ تِلْکَ الْجَنَادِل‏

من را با دنيا چه کار؟! پسر عمويم، پيغمبر بين اين سنگها دفن شده است. ديگر من تعلقي به دنيا ميتوانم داشته باشم؟ او که پيغمبر بود زير خاکها دفن شده است؛ من دنبال چنين دنيايي بروم؟!

فَغُرِّي سِوَايَ إِنَّنِي غَيْرُ رَاغِبٍ بِمَا فِيکَ مِنْ مُلْکٍ وَعِزٍّ وَ نَائِل‏

گفتي اگر با تو ازدواج کنم، به سلطنت و نان و نوايي ميرسم. اين نان و نوايت را براي ديگران بگذار! من نه رغبتي به اين سلطنت تو دارم، نه به عزتي که تو داري، و نه بهرههايي که از تو ممکن است به کسي برسد.

فَقَدْ قَنِعَتْ نَفْسِي بِمَا قَدْ رُزِقْتُهُ فَشَأْنَکَ يَا دُنْيَا وَأَهْلَ الْغَوَائِلِ‏

من به همان روزياي که خدا براي من مقدر کرده است قانع هستم. تو برو با آنهايي که اهل غائله و جنجال و دعوا هستند. برو با آنها مذاکره کن و همسري از بين آنها انتخاب کن! من به همين روزي که خدا براي من مقدر کرده و با دسترنج خودم به دست ميآورم قانعم. تو برو سراغ کساني که فريب تو را ميخورند! من فريب تو را نخواهم خورد.

اميدواريم انشاءالله همه ما از ولايت علي عليهالسلام بهره ببريم و هيچ وقت فريب دنياي غدّار را نخوريم.

پي نوشت:

[1]. روضة الواعظين و بصيرة المتعظين (ط - القديمة)، ج ‏2، ص 440.

[2]. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج ‏6، ص 23.

[3]. تحف العقول، ص 391.

[4]. بحارالانوار، ج 70، ص 119.

[5]. همان، ج 74، ص 187.

[6]. نهجالبلاغه، ص 168.

[7]. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج ‏19، ص 330.

[8]. تحف العقول، ص 396.

[9]. کشف الريبة، ص 90.

منبع: مهر

اطلاعاتی برای نمایش وجود ندارد.