اظهار نظر 0

روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.

  • برگزیده خوانندگان
  • همه
مرتب کردن بر اساس : قدیمی تر

مصلا در آغوش فرشتگان

روايتي از نخستين ارتباط دخترانه رسمي با خدا

کتايون حميدي: خانم شما معلمي يا مربي؟اصلا مال کدوم ناحيه‌اي؟ گردن کج کردم و گفتم: «هيچ‌کدام! خبرنگارم». خُب پس چرا از اين در وارد شدي؟ برو درب اصلي، اين درها براي بچه‌هاست. دست از پا درازتر يک دور کامل مصلاي اعظم امام خميني(ره) را زدم و از در بزرگترها وارد شدم،

مصلا در آغوش فرشتگان

خانمي جلوي در ايستاده بود و داشت کارت براي کادر اجرايي ميداد، يکي را هم گردن من انداختند که مثلا کادر اجرايي هستم؛ جلوي هر شبستان چند نفري نشسته بودند و به بچهها قرآن رنگي رنگي ميدادند؛ من هم جلو رفتم و از يکي از خانمها قرآن خواستم، چپ نگاهم کرد و با همان نگاهش بهم فهماند که براي گرفتن اين قرآنها بيست و اندي سال از روزه اولي بودنم گذشته است.

همه ستونهاي مصلا را با تورهاي صورتي و ريسه آويزهاي براق به همه وصل کردهاند؛ خبري از آن مصلاي سرسنگين و موقر که من سالهاست براي مناسبتها و نوشتن خطبههاي نماز جمعه ميرفتم نبود؛ تِم رنگي جشن امروز هم گويا صورتي است که دخترا همگي با چادرهاي گُل گُلي روباندار به رنگ صورتي و بنفش و قرمز روي سر آمدهاند.

دخترها با نظم و ترتيب و در صفهاي مرتب و ناحيه به ناحيه وارد مصلاي شدند و در جاهاي تعيين شده نشستند؛ پرچم کوچولوهاي ايران را در يک دست گرفته و قرآن رنگي رنگيشان را در دست ديگر.

کنار ستون «ش 14»  نشستم، دختر کوچولوي تُپلي با چادر خال خالي جلوتر آمد؛ يک چيزهايي به من ميگفت ولي آنقدر سر و صدا بود که نميتوانستم بشنوم؛ آخر سر دهانش را گذاشت دقيقا روي گوشم و داد زد: خانم اجازه! من يک سفيه (چفيه) روي گردنم داشتم ولي آمدني انگار افتاده، ميشه پيداش کنيد؟ خُب آنقدري شيرين زبون و تپل مپل بود که پاشدم و رفتم دنبال چفيهاش و پيدايش هم کردم.

 

خوشحالي يعني روزه اولي باشي!

 

ابتدا سرود سلام فرمانده پخش شد و  بچهها هم با هيجان با سرود همراهي کردند؛ يعني دقيقا آنجايي که به قسمت سلام فرمانده ميرسد همه با صداي بلندتري جيغ ميزدند: سلام فرمانده! سپس آقاي پويانفر، خواننده سرود خوشحالي يعني روزه اولي باشي روي صحنه رفت و اين سرود را به صورت زنده خواند، همه بچهها سرود را از اول تا آخر حفظ بودند و با خواننده همراهي کردند و وقتي خواننده به پايين سِن آمد همگي پريدند وسط مصلا تا با او عکس يادگاري بگيرند حالا فکر کنيد دو ساعت است که براي نظم و ترتيب نشاندن بچهها زحمت کشيدند و حالا بيا و اينها را سر جايش بنشان.

از روي سِن اعلام ميکنند که هيچ بزرگ سالي بين بچهها نباشد و هر چه زودتر به آن طرف مصلا بروند. به يکي از دختر کوچولوها گفتم خدايي روزه هستيد؟ دستهايش را به هم گره زد و گفت: من کله گنجشکي روزهام، مامانم گفته وقتي اذان داد از اين لقمههايت بخور و حتي گفته يک مدت کله گنجشکي بگير تا بدنت عادت کند و بتوانم کامل بگيرم، اسمش فاطمه کلاس سوم ابتدايي بود.

 

خانم اجازه! بعد سوره اعلي چي بگيم؟

 

مجري برنامه از بچهها خواست تا از سرجايشان بلند شوند و قرآنهايشان را هم روي قلبشان بگيرند و يک صدا بگويند: خدا جون خيلي دوسِت داريم! کل مصلا از اين صدا پر بود يعني از دَر و ديوار مصلا دخترانگي بود که ميباريد. مجري از دخترها خواست تا سوره اعلي از قرآنشان را باز کنند و بعدش گفت که بعد از خواندن اين سوره بهتر است بگوييد «سبحان ربي الاعلي».

پِچ پِچ بين بچهها زيادتر شد، من هم خيلي سريع وارد پچ پجشان شدم، موضوع از اين قرار بود که چرا بايد آن جمله را بگوييم؟ معنياش چي هست؟ بلافاصله دست به دامان گوگل شدم و توانستم يک چيزهايي سرهم کنم و بهشان توضيح دهم و البته بشوم همه چي دان بينشان.

من هم از اين فرصت سوءاستفاده کرده و با چند نفرشان صحبت کردم؛ مثلا ثنا به مصلا آمده بود تا براي اينکه داداشاش سالم به دنيا بياد، دعا کنه. يا زينب ميخواست با خدا عهد ببنده که روزههاش را بگيره و دختر خوبي براي خدا بشه. اسرا هم آمده بود تا در اين جشن کلي به خودش خوش بگذرونه و نهايت استفاده را از روزه اولي بودنش بکنه.

 

چطوري خبرنگار شديد؟

 

جشن روزه اوليها با آيتمهاي متفاوتي اجرا ميشد تا حوصله بچهها سر نرود و البته اين بچههايي که من ديدم حوصلهشان با هيچي سر نميرفت و يک چيزي را براي سرگرم کردن خودشان پيدا ميکردند؛ ابايي از دوربين و مصاحبه و گفتن حرفهاي تو دليشان نداشتند. ياد دوران بچگي خودم افتادم که بين هزاران هم مدرسهاي يک ذره من فن بيان تقريبا خوبي داشتم و سَرِ صف از شعرهايم که انصاف همهشان چرت و پرت بود، ميخواندم و همه بَه بَه و چَه چَه ميکردند.

داشتم با چند نفرشان حرف ميزدم، يکي از ميکروفون تو دستم خوشش آمده بود و ازم خواست تا يک عکس با گوشي به همراه ميکروفون از او بگيرم و بعد براي مامانش بفرستم! ريحانه هم انگار به شغل خبرنگاري علاقهمند شده بود و از ريز به ريز نحوه ورود به اين شغل را از من پرسيد! «چجوري وارد اين کار شديد؟ رشتهتون چي بود؟ تلويزيون هم نشونتون ميده؟ چند تا زبان بلد هستيد؟ بايد چيکار کرد که خبرنگار شد؟ و ......

 

ما رئيس نداريم؟

 

مديرکل آموزش و پرورش استان پشت تريبون رفت و به همه بچه سلام داد؛ بچهها سرجايشان داشتند شلوغي و ورجه و وورجه ميکردند؛ مديرکل آموزش و پرورش داشت از موهبات روزه برايشان ميگفت، از رعايت حجاب، از مهر خدا و از اينکه دعاي اين بچههاست که قبول ميشود پس براي مملکت، براي نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران، براي ظهور آقا امام زمان(ع) دعا کنند. اما بچهها داشتند وول ميخوردند به اين طرف و آن طرف و هر آتيشي که در توان داشتند ميسوزوندند و مربيها هم از پسشان بر نميآمد؛ يکي از تصويربردارهاي صدا و سيما به يک عکاس خبري ميگفت: يا خدا! يا امام زمان! مگر دخترها هم اينقدر شلوغ ميشوند؟

به چند تا از دخترها گفتم، بابا ساکت! ناسلامتي رئيستان داره حرف ميزنهها؛ چشم غرهاي بهم رفتند و يکيشون برگشت بهم گفت: ما رئيس نداريم که! ما فقط مدير داريم، مديرمان هم اوناهاش؛ گفتم، خُب اين آقا هم رئيس مدير شماست! همين که اين حرف از دهانم درآمد با انبوهي از سوالهاي جورواجور روبرو شدم که رئيس تو کيه! تو هم رئيس داري؟ اصلا ولش کن رئيس ما که نيست رئيس خانم مدير و خانم معلمه و آنها نبايد شلوغي کنند!

لشکر 10 هزار نفري اينجا جمع بود ولي دنيايشان با لااقل با من يکي خيلي متفاوت بود، چقدر از آن زمانها دور شده بودم از آن زمانهايي که من و همکلاسيهام از صبح تا شب به سر و کله هم ميزديم، اصلا نميدانستم رئيس آموزش و پرورش دوران تحصيل من کي بود! کي فرماندار شد و کي استاندار. شايد حتي نميدانستم رئيس جمهورمان هم کي هست. يادم است فقط حضرت آقا را ميشناختم با امام خميني(ره).

 

خانم اجازه! آرمان چرا شهيد شد؟

 

مادر شهيد عليوردي، شهيد امنيت ميهمان ويژه جشن بود، کمي جلوتر رفتم تا از نزديک قيافهاش را ببينم؛ اي واي من، چقدر جوان! چقدر متين! از چهرهاش آرامش ميباريد. رفت روي سِن و خطاب به دخترها گفت: دخترهاي گلم، هميشه همينقدر باحجب و حيا باشيد! براي اين چادرهاي روي سر شما خونهاي زيادي ريخته شده است. همين قدر با نشاط باشيد، همين قدر متين باشيد و امام زمان(عج) را شاد کنيد. دوباره پچ پچ بين دخترها زياد ميشد؛ انگار سئوال در ذهنشان بود که آرمان اصلا کيه! يکي از مربيان از من سئوال کرد که اگر امکانش هست، يک توضيحي به اين بچهها بده! آرمان را خوب ميشناختم! نه اينکه از قبل ديده بودمش نه! بلکه از آن روز شهادتاش و تصويري که از او در ذهنم مانده بود. گفتم آرمان خيلي جوون بود، فقط 21 سال داشت يعني چيزي در حدود 11 سال از شماها بزرگتر. وقتي سال گذشته خيابانها آشوب شد، خانمها روسريشان را از سر برداشتند، همه جا را داشتند به آتش ميکشيدند، آرمان به اتفاق رفقايش براي نجات مردم بيگناه رفتند، براي اينکه دشمن نتواند به مردم آسيب برساند رفتند و آنجا يک عده از آن دشمنان، آرمان را گرفتند و با خودشان بردند و آنقدري به او چاقو زده بودند و بعدش در خيابان رهايش کرده بودند که از شدت خونريزي بردند.

شش دانگ حواسها به من بود، تعجب از چشمهايشان به زمين ميپاشيد؛ يکي از دخترها گفت: خانم! آن دشمنها را گرفتند؟ آخه چطور اجازه ميدهند به کشور ما بيايند و آدم خوبها را بکشند؟ چيزي نتوانستم بگويم! چطور ميشود کودک 9، 10 ساله را مجاب کرد که اصلا دشمن از خارج نيامده بود که! بلکه ....

 

آآآآآآآآآآ حاج آقا آلهاشم

 

حاج آقاي آلهاشم وارد مصلا شد تا اسمش را مجري اعلام کرد، همه از جايشان بلند شدند و بپر بپر راه انداختند و جيغ و هورا زدند. آنهايي که حاج آقا را ميشناختند به همکلاسيهاي ديگرشان پز ميدادند که مثلا من ميشناسم و شما نميشناسيد ولي تا چشم کار ميکرد همه ميشناختنش و انگار حاج آقا بين بچهها محبوبيت خاصي داشت و خيلي دوستش داشتند.

حاج آقا را روي سِن دعوت کردند و او هم با آن تبسم هميشگي پذيرفت؛ همان ابتدا به دخترها گفت: سلام و عليکم بر دخترهاي گلم، با خودتان به اين مصلا صفا آورديد، شادي آورديد، خوشحالم که امروز را با شما سپري خواهم کرد! دوباره جيغ و دست و هوراي بچهها بلند ميشود؛ حاج آقا لبخد زنان به حرفهايش ادامه داد و از واجبات روزه و حجاب به بچهها گفت. از بچهها قول گرفت تتا نماز اول وقت بخوانند، از انها قول گرفت تا هميشه بخندند و براي ظهور آقا امام عصرمان دعا کنند. آنها هم يکصدا به حاج آقاي آلهاشم قول خيلي صورتي دادند.

 

درخت تا جوان است، بار ميدهد وگرنه از درخت خشک شده هيچ انتظاري نيست؟

 

مراسم رو به پايان است، بچهها همان جوري که در صفها مرتب آمده بودند، همان جور هم از سرجايشان پاشده و با هدايت معلم و مربيهايشان راهي شدند؛ صداي اذان در همه جاي مصلا پخش شد، تقريبا مصلا خالي شده بود و من هم جُل و پلاسم را جمع کرده و به بيرون مصلا رفتم؛ طبق رسم هر ساله رمضان، در مصلاي اعظم امام خميني(ره) تبريز نماز ظهر برگزار ميشود و سپس مراسم جزء خواني قرآن، به خاطر همين، نمازگزاران پشت درهاي مصلا منتظر بودند تا مصلا کامل خالي شود تا بروند براي اقامه نماز.

داشتم کفشهايم را ميپوشيدم که صحبتهاي چند تا از نمازگزاران پا به سن گذاشته را شنيدم، داشتند از اين حضور فرشتهها حرف ميزدند، از اينکه چقدر هواي مصلا با اين جشن قشنگتر شده است. يکيشان ميگفت: اين بچهها بايد بيايند و ياد بگيرند، راه مسجد و مصلا را بشناسند، اينها عين درخت جواني هستند که قرار است بار دهند وگرنه منِ درخت خشک شده چه ثمري خواهم داشت؟

خيلي لذت بردم اينها را اينجا ديدم؛ خدا باعث و باني اين مراسم را خير دهد. کفشهايم را پوشيدم و سرم را بالا کردم و گفتم حاج آقا دمتان گرم با اين طرز فکر؛ گفت: دم شما گرم که اين بچهها را آورديد.

منبع: خبرگزاري فارس

اطلاعاتی برای نمایش وجود ندارد.