اظهار نظر 0

روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.

  • برگزیده خوانندگان
  • همه
مرتب کردن بر اساس : قدیمی تر

مروري بر زندگي مبارزاتي شهيد حجت‌الاسلام سيد مجتبي نواب صفوي

- بخش چهارم

هدايت مبارزه در داخل زندان

مروري بر زندگي مبارزاتي شهيد حجت‌الاسلام سيد مجتبي نواب صفوي

نواب صفوي با ورود به زندان با دو مسئله مهم روبرو شد: نخست مشاهده وضعيت نابسامان زندانيان سياسي اين جمعيت در زندانهاي انفرادي و مرطوب. دوم مسئله هدايت عمليات زيرزميني و مخفيانه اعضاي جمعيت در خارج زندان.

اقدامات نواب در داخل زندان به اين صورت بود که وي پس از مشاهده وضعيت نامناسب زندانيان در سلولهاي انفرادي و ملاحظه شرايط نامساعد و غيرانساني، اقدام به نامهنگاري به مسئولين زندان و برخي مسئولين اجرايي و قضايي کشور کرد تا نسبت به جابجايي بعضي از زندانيان، دستورهاي لازم را صادر کنند. به عنوان نمونه در نامهاي به رئيس زندان نوشت: «هو العزيز، 8 رمضانالمبارک 1370 ه . ق، 22 خرداد ماه 1330 ه . ش. آقاي رئيس زندان! لازم است معجلاً به اطلاع وزير کشور و دادستان کل کشور و دادستان تهران برسانيد که هر چه زودتر بلکه در ظرف يک ساعت خود را در زندان به من برسانند و تأخير نکنند که مسئول خطر بزرگي نسبت بـه خـانه مسلمانان يا ايران خواهند بود. به ياري خداي توانا ـ سيد مجتبي نواب صفوي»[82]

هدايت اقدامات و عمليات فدائيان اسلام در خارج از زندان نيز بدان گونه بود که نواب همواره در ملاقات حضوري با اعضا در زندان و يا از طريق ارسال پيام، آنها را به مقاومت و دفاع از اسلام دعوت ميکرد؛ چنان که غالباً روزهاي ملاقات که معمولاً عده کثيري با وي ملاقات داشتند، در جمع آنها سخنراني ميکرد و زمان منع ملاقات، با پيام کتبي، آنها را به مبارزه در راه دين فرا ميخواند. به عنوان نمونه در يکي از پيامهاي نواب که توسط سيد محمد واحدي، در جلسه فدائيان اسلام و در ميسر منزل «صرافان» قرائت شد، آمده است:

«سلام بر شما اي فرزندان اسلام! بدانيد و آگاه باشيد، علت زنداني شدن من اين بود که در ملاقات خود با نمايندگان اقليت، تقاضا کردم دولت را وادار کنند مقررات دين حنيف اسلام را اجرا کند. چون نمايندگان مزبور با مـن مـخالفت کردند، آنها را به محاکمه دعوت نمودم. روي اين اصل حکم زنداني شدن مرا صادر نمودند. اي دليران اسلام شما مبارزه کنيد، سعي کنيد منظور جمعيت تأمين گردد... نشان دهيد که اين جمعيت زنده است و تا آخرين قطره خون خود براي ترقي و تعالي دين اسلام مبارزه خواهد کرد...»[83]

 

هشدار به مصدق در مورد کودتا

هنگامى که اختلاف بين آيتالله کاشانى و دکتر مصدق در حال شدت بود، مصدق براى اينکه در يک جبهه، خود را از حملات و انتقادات گزنده و پىدرپى فدائيان که در شش ماههى دوم 1331 به اوج خود رسيده بود نجات دهد، نواب را در چهاردهم بهمن آزاد کرد.

عليرغم همه ناملايماتي که در دوره دولت ملي بر نواب صفوي وارد شد، وي با بينش و آگاهي سياسي خود، دو ماه قبل از کودتاي 28 مرداد 1332، با ارسال نامهاي به دکتر مصدق، به او هشدار داد که در سراشيبي سقوط قرار گرفته است و آمادگي خود را براي حمايت و کوشش براي حفظ دولت او، در صورت اجراي احکام اسلام، اعلام کرد.[84] متن نامه نواب به مصدق چنين است:

«... شما و مملکت در سختترين سراشيب سقوط قرار گرفتهايد. چنانچه احساس کرده و معتقد شده باشيد که نجاتبخش شما و مملکت اجراي برنامه مقدس پيغمبر اکرم صليالله عليه و آله ميباشد و پس از تمام جريانات گذشته، آماده اجراي احکام مقدس اسلام باشيد، قول ميدهم که شما و مملکت را به ياري و خداي توانا و به برکت اجراي احکام و تعاليم عاليه اسلام، از هر بدبختي و سقوط و فسادي حفظ نموده، به منتهاي عزت و سعادت معنوي و اقتصادي برسانيم...»[85]

عليرغم چنين پيشبيني و احساس خطري و همچنين پيشنهاد همکاري نواب صفوي، پاسخي از دکتر مصدق شنيده نشد و گويا توجهي به اين هشدارها نکرد. سرانجام دولت مصدق با انجام کودتايي در 28 مرداد 1332 سرنگون شد. نواب در اطلاعيهاى که چند روز بعد از کودتا صادر کرد، با جسارت تمام اعلاميه خود را با اين جمله آغاز کرد: «شاه و نخستوزير و هيئت حاکمه تا در برابر حقايق قرآن عملاً تسليم نگرديده، احکام حياتبخش اسلام را اجرا نکنند، قانونى نبوده و رسميت ندارند.»

نواب صفوي در اين بيانيه تأکيد کرد که مصدق «در تمام حکومتش از ترس من و برادرانم در گوشهي خانها‌‌ش متحصن بود و هر واسطهاي براي سازش با من مي‌‌فرستاد. چون حاضر نبود که تسليم احکام خدا شود مأيوس مي‌‌شد.» وي دکتر مصدق را «تقويت عمّال شوروى در ايران» دانست و شکست مصدق را نتيجهى روح ايمان و علاقهى خللناپذير مردم اين سرزمين و افسران و سربازان پاکزاد مسلمان ما به ناموس و ديانت» ارزيابى کرد. نواب به دربار هشدار داد: «اگر قانون اساسى صحيح است، اصل دوم متمم قانون اساسى و ساير اصول آن هم صحيح است و شاه و نخستوزير و وزرا، عملاً بايد داراى مذهب شيعه و مروج آن باشند و بايد قوانينى که مخالف احکام مقدس خداست و به غلط از مغزهاى پوسيده گمراهانى تجاوز کرده، لغو و باطل گرديده به عمر کثيف منکرات و مفاسد خاتمه داده شود و در مرحلهي اول مسکرات خانمانسوز و لختي و بيقيدي شرمآور زنان و موسيقي شهوت انگيز فضيلتکش و رقاصخانههاي جنايت بار و قوانين قضايي پوسيدهي اروپايي از ميان برود و تعاليم عالي و احکام حيات بخش اسلام جايگزين آنها گردد. با اجراي برنامهي عالي اقتصادي اسلام، فقر و محروميت اکثريت مردم مسلمان ايران و فواصل خطرناک طبقاتي پايان يابد...» نواب در اين اطلاعيه با جسارت اعلام کرد که اگر چنين نشود و مانند سابق عمل شود، «شاه و نخستوزير و هيئت حاکمه حکومتشان غاصبانه و غير قانونى است.»[86]

 

 نواب و مسائل جهان اسلام

مدتي از کودتاي 28 مرداد 1332 نگذشته بود که گروهي از دانشمندان و علماي اسلامي به منظور چارهجويي براي جهان اسلام، در مورد مقابله با تهاجمات اسرائيل در فلسطين اشغالي، انجمني به نام «مؤتمر اسلامي» جهت رساندن نداي مظلوميت مـردم آواره فلسطين به گوش جهانيان، تشکيل دادند و از نواب صفوي براي شرکت در آن اجلاس دعوت نمود. نواب صفوي نيز در تاريخ 11 / 9 / 32، به همراه حاج ابراهيم صرافان به عراق سفر کرد و فرداي آن روز به بيروت و از آنجا به بيتالمقدس عزيمت نمود.[87]

در اولين جلسه مؤتمر اسلامي، سيد مجتبي نواب صفوي ضمن ايراد سخنرانيِ آتشين به زبان عربي و در جمع برجستگان و بزرگان جهان اسلام، فرياد بيدار باش مسلمين را سر داد و برگزيدگان کشورهاي اسلامي را به دفاع از سرزمين «مسلمانان فلسطين و بيرون راندن صهيونيست، فرا خواند. چنين حرارت و غيرت ديني موجب حيرت و شگفتي حاضران گرديد.»[88]

پس از اتمام اجلاس شش روزه مؤتمر اسلامي، ملک حسين پادشاه اردن نيز از ميهمانان اجلاس مؤتمر اسلامي دعوت به عمل آورد. در سفر نواب به اردن وي در ملاقات با ملکحسين گفته بود: پسرعمو! (ملک حسين سيد حسني است) من نميخواستم به ديدن تو بيايم ولي چون استخاره موافقت کرد، آمدم و اينک از تو انتظار دارم به ياري اسلام برخيزي و اراضي غصب شدة فلسطين را از چنگال يهود غاصب آزادسازي.[89] مطبوعات و جرايد اين کشورهاي عربي نيز نوشتند که پس از اجلاس کنفرانس اسلامي، نواب صفوي در مرز ماوراء اردن، با ديدن ويرانههاي فلسطين، بر آن آثار و جنايات اسـرائـيل به شدت گريست و آيه « وَأَعِدّوا لَهُم مَا استَطَعتُم مِن قُوَّةٍ وَمِن رِباطِ الخَيلِ تُرهِبونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّکُم وَآخَرينَ مِن دونِهِم » را تلاوت نمود.[90]

نواب پس از اجلاس مؤتمر اسلامي، به لبنان عزيمت و در جمع مردم ايـن کشـور سخنرانيهاي پرشوري در خصوص لزوم آزادي سرزمين فلسطين ايراد کرد. در پايان اجلاس، نمايندگان جمعيت شُبّانُ المسلمين و اخوان المسلمين مصر که با خصوصيات نواب صفوي بيشتر آشنا شده بودند، از وي جهت سفر به مصر و شرکت در جلسات اخوان المسلمين دعوت به عمل آوردند. اما نواب به دليل نداشتن هزينه سفر، زمان انجام آن را به بعد موکول نمود و پس از ديدار از لبنان و سپس سوريه، در حالي که قريب يک ماه از اين سفر سپري ميشد، به عراق بازگشت.[91]

در عراق «رهبر فدائيان اسلام» ضمن زيارت عتبات و ديدار با علماي برجسته مقيم عراق از جمله علامه اميني و آيتالله سيد محسن حکيم از رژيم کودتا انتقاد کرد: «دولت تيمسار سپهبد زاهدي را مورد حمله قرار داد... اظهار [ميداشت] که پس از مراجعت به ايران مخالفت خود را با دولت تيمسار سپهبد زاهدي آشکار خواهد ساخت.»[92] سفر نواب صفوي به مصر مصادف با اوجگيري قدرت دولت کودتاي نظامي ژنرال نجيب بود. پس از ورود نواب به مصر، بلافاصله از وي براي سخنراني در مجلس بزرگداشتي که به مناسبت شهادت دو تن از اعضاي اخـوان المسلمين در مصاف با اسرائيل، در دانشگاه الازهر برپا شده بود، دعوت به عمل آمد. در اين مجلس که بيش از هفتاد هزار نفر از دانشجويان و استادان مصري و اعضاي اخـوان المسلمين حضور داشتند، نواب صفوي به زبان عربي سخنان فصيح و پرشوري در راستاي اجراي احکام اسلام در اين کشور، قطع وابستگيهاي مصر به بيگانگان و ملي شـدن کانال سوئز، ايراد نمود.[93] سيد نواب صفوي سرانجام پس از دو ماه دوري از وطن، در 14 بهمن 1332 با استقبال پرشور طرفداران خود وارد تهران شد.[94]

 

پيمان نظامي بغداد و ترور حسين علاء

با سقوط کابينه زاهدي، حسين علاء دومين دولت پس از کودتاي 28 مرداد را تشکيل داد. همزمان با روي کار آمدن علاء (فروردين 1334)، وضعيت سياسي دنيا نيز شرايط ويژهاي پيدا کرده بود. آمريکا و انگليس که ميديدند کشور شوروي پس از جنگ جهاني دوم، در حال گسترش سيطره خود بر کشورهاي منطقه از طريق رواج مرام اشتراکي ميباشد، وضعيت را براي منافع خود نامناسب ديده، تصميم گرفتند با متقاعد کردن کشورهاي منطقه ـ از جمله ايران، عراق، ترکيه و پاکستان ـ به انعقاد يک پيمان نظامي تحت نظارت انگليس و آمريکا، سپري دفاعي در برابر قدرت نظامي شوروي، ايجاد کرده و کشورهاي اسلامي منطقه را بلاگردان نقشههاي چپاولگرانه و استعماري خويش گردانند.

 در چنين شرايطي که هيچ کس جرأت اظهار عقيده نداشت، نواب صفوي بار ديگر در دفاع از حيثيت و تماميت ارضي سرزمينهاي اسلامي، به پا خاست و بياعتنا بـه ملاحظات خاص سياسي، مخالفت خود را صريحاً اعلام کرد: «مصلحت مسلمين دنيا پيوستن و تمايل به هيچ يک از دو بلوک نظامي جهان و پيمانهاي دفاعي نبوده، بايد براي حفظ تعادل نيروهاي دنيا و استقرار صلح و امنيت، يک اتحاديهاي دفاعي و نظامي مستقلي تشکيل دهند.»[95]

همچنين وي سپهبد تيمور بختيار فرماندار نظامى تهران را دعوت کرد تا پيام فدائيان اسلام را به شاه برساند و در جلسهاى که با حضور بختيار تشکيل شد، نواب به بختيار گفت: «من مخالف ورود ايران به هر يک از پيمانهاى نظامى و وابستگى به غرب هستم. زمزمههايى شنيدهام که ايران مىخواهد وارد اردوگاه غرب شود... آقاى سپهبد! به شاه بگوييد پدرش نتوانست با اسلام بجنگد، او هم نمىتواند بجنگد. به شاه بگوييد هنوز بچه مسلمانهايى در ايران زنده هستند... مگر ما مردهايم، مگر عبدخدايي و طهماسبى مردهاند، مگر اين جوانها مردهاند که بگذارند در اين کشور خلاف شرع صورت بگيرد.» نواب براى اين که بختيار را به جدى بودن فدائيان تهديد کرده باشد، يک قبضه اسلحهىکمرى در ديد بختيار قرار داد و هنگام ترک جلسه، بختيار «کلت را برداشت و گفت: آقايان اسلحه قاچاق هم دارند.» مرحوم نواب پاسخ داد: «گاهى بچهها مىروند توى بيابانها با اينها تمرين مىکنند. چه بايد کرد؟ گاهى انسان مجبور مىشود با اسلحه به ميدان بيايد.»[96]

نواب زماني که مشاهده کرد هيچ کدام از اقدامات وي در بازداشتن دولت از انعقاد پيمان نظامي مؤثر نيفتاد با فرا خواندن اعضاي شوراي مرکزي جمعيت فدائيان اسلام لزوم از ميان برداشتن حسين علاء را مطرح کرد.

در اين جلسهي سرنوشتساز که شهيد سيد عبدالحسين واحدي، شهيد سيد محمد واحدي، شهيد خليل طهماسبي، شهيد مظفر ذوالقدر و محمدمهدي عبدخدايي حضور داشتند، نواب بار ديگر موقعيت ملل مسلمان جهان و مخصوصاً ملت ايران را در برابر نقشههاي شيطاني بيگانگان و آمريکاي تازه به دوران رسيده تشريح کرد و افزود: «اکنون که آمريکا و انگليس دستاندرکار يک توطئهي خانمان برانداز عليه مسلمانان منطقه ميباشند، هنگام جانبازي و فداکاري ما فرزندان اسلام فرا رسيده است که با تقديم خونهاي خود بنياد اين نقشههاي شوم را سست نماييم. در اين مقطع خاص زماني بايد مانع ورود ايران به پيمان نظامي سِنتو شويم و براي همين بايد حسين علاء را که قصد دارد فردا به بغداد عزيمت کند نابود سازيم.»[97] نواب صفوي اين بار مظفر ذوالقدر را براي انجام عمليات برگزيد. نواب کفني بر ذوالقدر پوشاند که روي آن نوشته شده بود، قطع ايادي اجانب و سرکوبي دشمنان ايران اعم از روس و انگليس و آمريکا و در طرف ديگر آن لغو قرارداد نظامي بغداد، قرارداد نفت و هر قرارداد خارجي، خواسته شده بود.[98]

روز پنجشنبه 25 / 8 / 34 مجلس ترحيمى به مناسبت فوت مصطفى کاشانى فرزند ارشد آيتالله کاشانى در مسجد شاه منعقد بود. ساعت 3:45 بعد از ظهر حسين علاء در مسجد حاضر شد.[99] در اين هنگام مظفر ذوالقدر با «اسلحهاي که خودِ نواب فشنگگذاري نموده بود»[100] به وى حمله برد ولى بعد از شليک تيرى، فشنگ دوم در لوله گير کرد. وى تنها توانست علاء را مجروح نمايد و خودش به دست مأموران دستگير شد. به دنبال آن نواب صفوي نيز در اول آذر 1334، بازداشت شد.[101]

 

 شهادت

25 دىماه 1334 دادگاه رژيم به سيد مجتبى نواب صفوى و سه يار فداکارش حکم اعدام مىدهد. در زندان وقتي همسر ايشان[102] به ديدار وي رفته بود، آقاى نواب در ضمن صحبتهايشان گفتند: «من اگر مىخواستم با محمدرضا سازش کنم، جاى من اين جا نبود؛ ولى مرگ با عزت را به زندگى با ذلت ترجيح مىدهم.»[103] به هر تقدير خبر کوتاهي صبح روز 27 دي ماه 1334 مطابق با سالگرد شهادت صديقه طاهره حضرت فاطمه زهرا(عليها السلام)، از راديو تهران پخش شد که تمام مردم مسلمان را دچار حيرت ساخت و آن خبر حکايت از تيرباران نواب صفوي و سه تن از يارانش داشت.[104]

پايان

پينوشتها:

[82]. اميني، داود، همان، ص 244.

[83]. همان، ص 246.

[84]. البته چنين استنباط نميشود که نواب از انجام کودتا توسط سپهبد زاهدي مطلع بوده و نسبت به آن هشدار داده باشد، ليکن بهطور قطع بنا بر شواهد، آينده دولت مصدق را پيشبيني نموده است.

[85]. نواب صفوي، سيد مجتبي، همان، ص 179.

[86]. براي مطالعه اين اعلاميه ر.ک: خوشنيت، حسين، همان، ص 171 تا 173.

[87]. اميني، داود، همان، ص 311.

[88]. خوشنيت، حسين، همان، ص 183.

[89]. نهضت روحانيون ايران، پيشين، ص، 444.

[90]. خوشنيت، حسين، همان، ص 185.

[91]. اميني، داود، همان، ص 312-313.

[92]. گلمحمدي، احمد، ج 1، همان، ص 100.

[93] . اميني، داود، همان، ص 315.

[94]. گلمحمدي، احمد، همان، ج 1، ص 101. نقل شده است: دکتر سيد حسن امامي، امام جمعه موقت تهران، پس از بازگشت نواب از سفر کشورهاي اسلامي، از سوي شاه به ديدار نواب رفت و ضمن ابلاغ پيغام شاه گفت که به خاطر تجليل از فضل و کمالات نواب صفوي، شاه نيابت آستان قدس رضوي را به وي تفويض ميکند و اختيار ميدهد تا نواب درآمد آنجا را با نظر خود به مصارف شرعيه برساند و از حمايت کامل شاه نيز برخوردار خواهد بود، مشروط بر اين که در کار سياست مملکت هيچ مداخلهاي نداشته باشد. در برابر اين پيشنهاد، نواب به شدت برآشفت و به سيد حسن امامي گفت:  «پسر عمو، اگر غيرتداري و مرد هستي اين پيام مرا به آن توله سگ پهلوي ببر و به او بگو تو فکر ميکني من از افراد تودهاي هستم که بتواني مرا بـا مـال و مقاماتي بخري؟ من عهد کردهام که يا تو را از بين ببرم و به جهنم بفرستمت و يا تو مرا ميکشي. در اين صورت مرا به بهشت ميفرستي. در هر دو صورت پيروزي با من خواهد بود. در هر حال تا زنده هستم، هيچ زماني زير بار کوچکترين خواسته تو نميروم و امکان ندارد ساکت باشم و تو را به حال خود واگذارم.» (مجله پيام انقلاب، گفتاري درباره نواب صفوي، حجت الاسلام لواساني، ش 24، 27 دي 1359)

[95]. خوشنيت، حسين، همان، ص 205.

[96]. خاطرات محمدمهدى عبدخدايى، همان، ص 181.

[97]. سيد حسين خوشنيت، همان، ص 211.

[98]. اميني، داود، همان، ص 324. (همچنين بر روي کفن، آيات ذيل از قرآن مجيد نيز نوشته شده بود: «و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيلالله امواتاً بل احياء عند ربهم يُرزَقون» (آل عمران، 3) «ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم بأنَّ لهم الجنه» (توبه، 9) نواب صفوي در بازجويياش گفت: زمان و مکان انجام عمليات توسط استخاره صورت گرفت. همان، ص 325)

[99]. گلشن ابرار، همان، ص 653.

[100]. گلمحمدي، احمد، همان، ج 1، ص 107.

[101]. اميني، داود، همان، ص 325.

[102]. شهيد نواب صفوى در دى ماه 1326 با نيرهالسادات احتشام رضوى ازدواج
نمود و طى 8 سال زندگى با هم داراى سه فرزند دختر مي
شوند که فرزند سوم پس از شهادت پدر به دنيا ميآيد.

[103]. خاطرات احتشام رضوي(همسر نواب صفوي)، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامي، 1383، ص 132.

[104]. خوشنيت سيد حسين، همان، ص 211.

 

اطلاعاتی برای نمایش وجود ندارد.