شعر از محمد هوشمند (مدهوش)
آن مردکي که کرده به تن خرقهي جنون
چيزي نمانده تا که شود در جهان زبون
نمرودوار تير جفا بر گرفته تا
با فتنهاي کشد همه جا را به خاک و خون
در اوج اقتدار دروغين شکستني است
فواره هم چو اوج بگيرد شود نگون
مغرور گشته ليک ندارد خبر که دهر
ميگيرد از يکايک ظلام آزمون
وقتي خدا اراده کند در دل زمان
مغلوب آب و باد شود صاحب فنون
تقدير، چند صبح اگر داده مهلتي
تا بار ظلم و معصيتش را کند فزون
چيزي نمانده تا که به نيل خدا شود
فرعونوار مستبد دهر سرنگون
اي آن که نيست کيفر اين دهر باورت
بنشين دوباره قصهي تاريخ را بخون!
وقتي عذاب حق برسد نيست چاره اي
از قهر و انتقام خدا نيست کس مصون
اين چند روز گرچه که سخت است بگذرد
ايواي از ان دمي که شود چرخ واژگون
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.