اظهار نظر 0

روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.

  • برگزیده خوانندگان
  • همه
مرتب کردن بر اساس : قدیمی تر

شعار «ما اهل کوفه نيستيم علي تنها بماند» چگونه باب شد؟

44 سال از شهادت آيت‌الله سيداسدالله مدني، دومين شهيد محراب، مي‌گذرد؛ مردي که سال‌ها پيش از شهادت، در حرم امام حسين(ع) از مولايش درباره لياقت شهادت پرسيد و در خواب اين پاسخ را شنيد: «يا بُنَيَّ اَنتَ مقتولٌ»؛ «اي فرزندم، کشته مي‌شوي».

شعار «ما اهل کوفه نيستيم علي تنها بماند» چگونه باب شد؟

روايتي که سالها بعد، در محراب نماز جمعه تبريز به حقيقت پيوست؛ اما آنچه از مدني در حافظه ياران و محافظانش مانده، فقط لحظه شهادت نيست، بلکه قصه مردي است که نگهبانانش را به استراحت دعوت ميکرد، غذاي لذيذ را از سر زهد کنار ميگذاشت، براي ازدواج پاسداران پا پيش ميگذاشت و در برابر سنگباران و توهين فتنهگران، محافظانش را به صبر و خويشتنداري فراميخواند.

به گزارش خبرگزاري فارس: آيتالله مدني خود درباره يکي از ترديدهاي درونياش گفته بود: «من در دو موضوع نسبت به خود شک داشتم؛ يکي اينکه به من ميگويند سيداسدالله، آيا من واقعاً از اولاد پيامبر هستم؟ و ديگر اينکه آيا من لياقت آن را دارم که در راه خدا شهيد بشوم يا نه؟»

او براي يافتن پاسخ، به حرم امام حسين (ع) رفت؛ با ناله و زاري از حضرت خواست پاسخ پرسشهايش را بدهد. پس از مدتي، امام حسين(ع) را در خواب ديد که بالاي سرش آمد، دستي بر سرش کشيد و فرمود: «يا بُنَيَّ اَنتَ مقتولٌ».

اين وعده، سالها بعد در تبريز تعبير شد؛ اما براي شناخت شخصيت شهيد مدني، شايد روايت کساني که شب و روز در کنار او بودند، از هر توصيفي گوياتر باشد.

ناصر برپور، از محافظان شهيد مدني، خاطراتي از آن روزها دارد که تصويري متفاوت از دومين شهيد محراب ارائه ميکند؛ تصويري از مردي که در اوج مسئوليت، خود را از مردم و حتي نگهبانانش جدا نميدانست.

 

نگهباني که خودش جاي محافظان ميايستاد

 

برپور درباره نخستين آشنايياش با شهيد مدني ميگويد: پس از شهادت آيتالله قاضي، آيتالله مدني امامت جمعه تبريز را بر عهده گرفتند و بنده و چند نفر ديگر مسئوليت حفاظت از ايشان را بر عهده داشتيم؛ در بيت، نماز جمعه و هر جايي که ميرفتند همراهشان بوديم.

محافظ شهيد ادامه ميدهد: بارها در روزهاي گرم تابستان يا شبهايي که نگهباني دشوار بود، خود آقا نزد نگهبانها ميآمدند و اصرار ميکردند استراحت کنند و ميگفتند: «مگر براي من نيامدهايد؟ من خودم هستم و نگهباني ميدهم.»

به گفته برپور، شهيد مدني با اين رفتار ميخواست به محافظانش بفهماند که خود را از آنها جدا نميداند؛ با اين حال، مسئوليتي که بر عهده داشت را نيز جدي ميگرفت و حفاظت از جايگاه نظام و انقلاب را ضروري ميدانست.

 

عقد پاسداران با خطبه شهيد محراب

 

آغاز جنگ و تهديدهاي امنيتي موجب شده بود بسياري از پاسداران جوان به دليل نگراني از آينده، ازدواج نکنند. شهيد مدني براي حل اين مشکل جلسهاي با مسئولان سپاه و ديگر نهادها برگزار کرد و آنها را به ازدواج تشويق کرد.

برپور ميگويد: آقا ميفرمودند نگرانيها را انکار نميکنيم، اما اين نگرانيها نبايد مانع ازدواج شما شود.

هر يک از نيروها که تصميم به ازدواج ميگرفت، شهيد مدني داوطلبانه خطبه عقدشان را ميخواند؛ حتي خطبه عقد خود برپور نيز به دست شهيد مدني جاري شد.

شهيد مدني در همان جلسات بر کمک به نيازمندان تأکيد ميکرد و ميگفت توفيق بزرگ مسلمان اين است که پيش از آنکه نيازمند مجبور شود نياز خود را بيان کند، نياز او را تشخيص دهد و به يارياش بشتابد.

 

سفرهاي که فرقي ميان مردم و مسؤولان نميگذاشت

 

سادهزيستي شهيد مدني فقط در خانه خودش نبود. به گفته محافظش، مسؤولان رده اول کشور، مهمانان خارجي و نيروهاي عادي سپاه همگي پاي يک سفره مينشستند.

برپور روايت ميکند که شهيد مدني حتي دعوت ناهار را بهسختي ميپذيرفت و اگر به پاکي غذا اطمينان نداشت، ممکن بود غذاي ميزبان را نخورد.

در يکي از سفرها به همدان نيز ميزبان برخلاف توافق، علاوه بر آش غذاهاي ديگري روي سفره گذاشته بود. شهيد مدني وقتي متوجه شد، به صاحبخانه گفت: «قرار ما چه بود؟»

ميزبان پاسخ داد که قرارشان آش بوده و غذاهاي ديگر را براي مهمانها آماده کردهاند.

شهيد مدني با نگاهي به جواناني که دور سفره نشسته بودند، گفت: «والله دست به سفره دراز نميکردم اگر از اين بيم نداشتم که اين جوانها گرسنه بمانند.»

 

«ما اهل کوفه نيستيم»؛ شعاري که از تبريز برخاست

 

يکي از حساسترين مقاطع حضور شهيد مدني در تبريز، روزهاي بحران و درگيريهاي جريان خلق مسلمان بود.

به روايت برپور، نمازگزاران سنگباران ميشدند، محراب نماز جمعه را به آتش کشيدند و حتي عدهاي تلاش کردند خود شهيد مدني را تحت فشار قرار دهند.اما پاسخ شهيد مدني به اين رفتارها، مقابله به مثل نبود.

برپور ميگويد: «هر وقت آقا را جايي ميبرديم يا ميآورديم، عدهاي با چوب و چماق و قمه سر راهش قرار ميگرفتند. اما ايشان با صبر علوي و فاطمي مقاومت ميکردند.»

شهيد مدني مرتب به محافظانش سفارش ميکرد: «شما بايد صبر داشته باشيد و تحمل کنيد. ما هنوز اول راه هستيم. اسلام از اين دشمنان و موانع زياد دارد. برخورد نکنيد تا مردم بهتدريج خودشان متوجه شوند.

سرانجام مردم خود به ميدان آمدند و هنگام خروج شهيد مدني از منزل، شعار «ما اهل کوفه نيستيم، علي تنها بماند» سر دادند؛ شعاري که بنا بر روايت اين محافظ، نخستين بار در تبريز طنينانداز شد.

 

محراب سوخت، اما نماز جمعه تعطيل نشد

 

اوج مظلوميت شهيد مدني زماني بود که محراب نماز جمعه به آتش کشيده شد.انتظار ميرفت نماز جمعه تعطيل شود، اما شهيد مدني نهتنها نماز را تعطيل نکرد، بلکه کفن پوشيد و به همان جايگاه سوخته آمد.

او در محرابي که آثار آتش بر آن باقي مانده بود، خطبه خواند؛ بدون آنکه خشم و کينهاي را در سخنانش جاي دهد.

برپور ميگويد: «ابداً به روي خودش نياورد که جايگاه سوخته است. خطبههايش پر از نصيحت و آگاهي دادن به مردم بود.»همان روز، هنگام بازگشت نمازگزاران، عدهاي با قمه و چماق به آنان حمله کردند.

 

نمازي که با باران اجابت شد

 

يکي ديگر از خاطرات برپور به خشکسالي سالهاي نخست انقلاب بازميگردد.او که براي تشکيل بسيج عشايري در نوار مرزي مغان، سيهرود و جلفا مأموريت داشت، روزي پيام امام جمعه مغان را به شهيد مدني رساند؛ اينکه باران نباريده و محصولات کشاورزي در حال از بين رفتن است.

به گفته برپور، شهيد مدني پس از شنيدن اين خبر آهي بغضآلود کشيد و در نماز جمعه با حال عجيبي دعا کرد.

برپور ميگويد: «خدا شاهد است نماز جمعه تمام نشده بود که در تبريز و سراسر استان باران عجيبي گرفت.»

 

صبحانهاي که از بيتالمال پرداخت نشد

 

حساسيت شهيد مدني نسبت به بيتالمال نيز در خاطرات محافظانش جايگاه ويژهاي دارد.

برپور روايت ميکند که يک روز همراه چند نفر از محافظان براي صبحانه به بيرون رفته بودند. وقتي بازگشتند، شهيد مدني پرسيد صبحانه را کجا خوردهايد؟

پس از آنکه محافظان موضوع را گفتند، شهيد مدني پرسيد هزينه چقدر شده است.

او سپس دستور داد مبلغ از «کيسه سياه» پرداخت شود؛ کيسهاي که متعلق به خود او بود و ارتباطي با بيتالمال نداشت.

برپور ميگويد شهيد مدني حتي به رقم صبحانه نيز اعتراض کرد و گفت هزينه آن زياد است، اما در نهايت هزينه را از مال شخصي خودش پرداخت کرد.

آيتالله مدني لباس سپاه را لباس بهشتي ميدانست

 

شهيد مدني در روزهاي نخست جنگ نيز خود را از جبهه و سپاه جدا نميدانست.

برپور ميگويد: شهيد مدني در دوره بنيصدر براي تقويت سپاه لباس سپاه پوشيد و با اين کار عملاً حمايت خود را از اين نهاد نشان داد.

او همچنين از تشکيل سپاه مردمي پشتيباني جنگ در تبريز به ابتکار شهيد مدني ياد ميکند؛ اقدامي که موجب شد بازاريان، خيران و اصناف براي پشتيباني از جبههها پاي کار بيايند.

به گفته برپور، مردم شيفته اخلاق شهيد مدني بودند و بسياري از بازاريان و خيران، نهفقط سرمايه خود، بلکه شخصاً در خدمت جبهه قرار ميگرفتند.

 

3 انفجار و پرواز دومين شهيد محراب

 

اما سرانجام روز موعود فرا رسيد. برپور ميگويد: روز شهادت شهيد مدني در صف دوم نماز و پشت سر ايشان حضور داشت. نماز بينالصلاتين بود و شهيد مدني براي اقامه نمازي ديگر از جاي خود برخاست.در همين لحظه فردي از ميان صفهاي عقب جلو آمد و به سمت شهيد مدني حرکت کرد.

برپور ميگويد: «اين فرد از جا بلند شد و با سرعت به طرف آقا رفت و محکم ايشان را در آغوش گرفت.»

محافظان به سمت آنها دويدند. مسؤول حفاظت با بيسيمهاي قديمي و سنگين چند بار بر سر عامل انتحاري کوبيد، اما او شهيد مدني را رها نکرد.

لحظاتي بعد، صداي سه انفجار پياپي فضاي نماز را لرزاند.شهيد مدني و عامل انتحاري بر زمين افتادند.

برپور ميگويد؛ نخستين انفجارها روي پيکر شهيد مدني رخ داد و تکههاي عبا و قبا و بدن ايشان به اطراف پاشيد.

يکي از ياران شهيد، تکهاي از بدن او را برداشت و از شدت تأثر از خود بيخود شد؛ بهگونهاي که پزشکان به سختي توانستند دست او را باز کنند تا آن تکه از پيکر شهيد را براي دفن، به ديگر قطعات بدنش ملحق کنند.

اينگونه، وعدهاي که سالها پيش در حرم امام حسين(ع) به سيداسدالله داده شده بود، در محراب نماز جمعه تبريز به حقيقت پيوست؛ مردي که خود را براي شهادت شايسته نميدانست، اما به گواه تاريخ، نامش براي هميشه در شمار شهداي محراب ثبت شد.

 

اطلاعاتی برای نمایش وجود ندارد.