کتايون حميدي: از همان بچگي عاشق کتابهاي کتابخانه بابا بودم، همان کتابهاي سنگين تاريخ معاصر و کشکول شيخ و بهايي! در واقع هيچي از آنها سر در نميآوردم و بارها هم متون کتابها را اشتباهي خوانده بودم آخر از بس لغات درونشان سنگين بود
اما يک چيزي را خوب به ياد دارم که وقتي صفحات تاريخ را ورق ميزدم يکهو پرت ميشدم وسط آن تاريخ! ميشدم دختري با لباسهاي از جنس ترمهدوزي شده، ابروان پيوسته که چادر چارقد کرده و دلش را ميزند به خيابانهاي آن زمان.
واقعيتش را که بخواهيد هميشه دوست داشتم خيلي جلوتر از زمان خودم به دنيا ميآمدم، گاهي دوست داشتم بشوم دختر قجري و گاهي هم پرت شوم در زمان دفاع مقدس و يک نقشي را در آن ايفا ميکردم!
خلاصه که دوست داشتم هميشه جزو تاريخ باشم مثل زنان موفق و قدرتمند تاريخ که وقتي اسمشان مرور ميشود ضربان قلبها تندتر ميشود و حس غرور همه وجودت را ميگيرد، زناني که پارادوکس ظرافت و اقتدار را بيمعنا کرده و مقتدرانه رفتار ميکند.
اما خوب ميدانم که تاريخ به زيبايي اين حس و حال نيست که هميشه لباس ترمه دوزي بپوشي و سرخوشانه بروي آن طرف و اين طرف! بلکه تاريخ پُر است از آرزوهاي برباد رفته! دردهايي که با چشم سر نميتوان ديد و با دست نميتوان لمس کرد! مثل تاريخي که تبريز در مه گذرانده است! سالهايي که الآن تيتر مهم کتابهاي تاريخي شده است، تبريزِ مشروطه.
اين روزها که با نام تبريز گره خورده است، سازمان حوزه هنري استان، تور خيابانهاي مشروطهگردي براي همه به صورت رايگان برگزار ميکند، اسمش که جالب است.
با خود گفتم يعني کجاها را قرار است بگرديم؟ اصلا چرا من بايد با اين همه علاقه به تاريخ دارم، هيچ وقت دنبال خيابانهايي که زينب پاشا، ستارخان، باقرخان، اميرکبير، علي مُسيو و حتي تقيزادهها در آن قدم زدند نبودم؟
اصلا اين خيابانها کجا هستند که حتما من هزاران بار از کنارشان بيتفاوت رد شدهام و يادم رفته است که در يک عاشورايي هر چه مشروطهخواه بود را از صغير و کبير در يک ميدان از اين شهر به دار آويختند و کسي هم از ترس روسها و حاکميت آن زمان نتوانست پيکرهاي بيجان همشهريهايشان را از بالاي دار پايين بياورد و بايد يک هفته هر لحظه و ثانيه با آن جنازههاي روي دار چشم تو چشم ميشدند.
همه اينها دليل قانع کنندهاي شد که راس ساعت 10 صبح خودم را به اتوبوس تبريزگردي حوزه هنري استان برسانم و دفتر قلم و دوربين به دست منتظر يک سفر تاريخي باشم، انگار که قسمتمان بود پرت شويم به تاريخ با عنوان خبرنگار.
مقصد اول: محله اميرخيز تبريز(به اصطلاح تُرک زبانها اَميره قيز)
اين محله، به اصطلاح محله سردار ملي است و خانه و املاک و مزارع ستارخان در اين منطقه قرار دارد؛ محله اميرخيز يکي از محلات بسيار قديمي تبريز است که حتي قبل از ستارخان هم وجود داشت و به علت اينکه رئيس اين محله فردي به نام اميرخيز بود به اين نام ناميده شده است.
خانه اصلي ستارخان، مسجد قصابان، خانه شالچيلر، قنات اله ورديخان، قنات امير، درب استانبول از جمله آثار تاريخي اين محله به شمار ميرود.
بنابه گفته آقاي کريم ميمنتنژاد، تاريخدان تبريزي، خانه سردار خان بارها مورد حمله روسها قرار است و به کل منفجر شده است و اين محله به خاطر اينکه در صف انقلابيون مشروطه قرار داشت، هميشه مورد حمله و هجمه روسها و حاکميت وقت قرار ميگرفت.

مقصد دوم: خانه بازسازي شده ستارخان
اين خانه در يکي از کوچههاي محله اميرخيز قرار دارد و همانطور که راهنماي اين تور تعريف ميکرد اين خانه يکي از خانههاي ستارخان است که زماني در اثر حمله روسها با ديناميت منفجر شده است و تقريبا چيزي از آن باقي نمانده بود و چند سال پيش اين خانه مرمت و بازسازي شده است و در حال حاضر نيز شهرداري سعي دارد تا خانههاي ديگر ستارخان را خريداري کرده و بازسازي کند.
آقاي ميمنت نژاد همچنين گفت: آن زمان هر کسي با مشروطه خواهان در ارتباط بود هم خانه و املاک خود را از دست ميدادند و هم جانشان را.
او از بلبشوي آن دوران برايمان هم گفت: آن زمان مظفرالدين شاه به خاطر بيماري که داشت و همچنين علاقه خود به اينکه مردم در حاکميت دخالت کنند، دستور تشکيل مجلس را داد ولي بعد از فوت او، فرزندش محمدعلي شاه با اين قانون مخالفت کرده و دستور بمباران مجلس را ميدهد.
بنابه گفته اين تاريخدان، ستارخان وقتي اين موضوع را ميفهمد بر نميتابد و از محله اميرخيز برخواسته و مردم را با خود همراه ميکندف البته در آن دوران ستارخان و مشروطهخواهان در جبهههاي مختلف با يکديگر ميجنگيدند يعني هم با روسها و هم با حاکميت وقت.
مقصد سوم: خانه مشروطه
اولين صاحب خانه مشروطه حاج مهدي کوزه کناني معروف به ابوالمله از تجار و آزاديخواهان بود.
زماني که محمدعلي شاه قاجار مجلس را با توپ بست و قصد کشتن حاج مهدي را داشت، اين فرد خانه خود را براي حمايت از مشروطه خواهان فراهم کرد تا آنها در اين محل جمع شوند و مشورت کنند و تصميمات مهمي بگيرند. در همان زمان از تاريخ بود که اين خانه معمولي به مکاني مهم تبديل شد، جايي که شخصيتهاي مهمي چون باقرخان و ستارخان به اين محل ميرفتند و اعلاميههاي ضد حکومتي در آن چاپ و منتشر ميشد.
به اين ترتيب اين خانه محل تجمع مشروطه خواهان شد و به خانه مشروطه شهرت پيدا کرد.
اين خانه که يکي از آثار ملي ايران است در سال 1377 به مالکيت سازمان ميراث فرهنگي درآمد و در سال 1378 به موزه تبديل شد.
مردم تبريز هرگز محاصره 11 ماهه شهر تبريز در آن زمان را فراموش نميکنند؛ محاصرهاي که هر روز افراد زيادي از گرسنگي ميمردند، اما هرگز تسليم نشدند. همه اين تصميمات قهرمانانه در مشروطه گرفته شد و شهر تبريز به مرکز مقاومت و مشروطيت ايران تبديل شده بود.
اين خانه در حال حاضر به موزه مشروطه تبديل شده است و سالانه گردشگران زيادي را گرد هم جمع ميکند تا افراد تاثيرگذار مشروطه نيز در کنار ستارخان و باقرخان از جمله علي مُسيو و دو پسرش که در عاشورا به دار آويخته شدند، زينب پاشا زن تاثيرگذار در مشروطه که در حال حاضر در کربلا دفن شده است و يک آمريکايي را معرفي کند.
کربلايي علي مُسيو:
در سال 1245 هجري شمسي در تبريز متولد و بزرگ شده است و به کار تجارت اشتغال داشت؛ با سوادو مسلط به زبان فرانسه بود به همين خاطر به او لقب مسيو داده بودند.
او به تاريخ مسلط بود و در صحبتها از انقلاب کبير فرانسه و همچنين از قيام امام حسين(ع) مثالهايي ميآورد.
بنابه گفته آقاي ميمنتنژاد، علي مسيو در دوران انقلاب مشروطيت به ياري همفکران خود همچنين حاج رسول صدقياني، حاج علي دواچي و غيره تشکيلات منضبط و سري مرکز غيبي تبريز را تاسيس کردند و از جمله اقدامات مهم آنان تربيت مجاهد و ايجاد يک سپاه آزادي بخش مردمي بود که بدين طريق توانستند به دست با کفايت خود قيام مردم عليه کودتاي محمدعلي شاه قاجار را رهبري و با خلع شاه مستبد از سلطنت انقلاب مشروطه ايران را از شکستحتمي نجات و جان دوباره ببخشند.
علي مسيو سرانجام به سال 1289 هجري شمسي با نيرنگ به ضيافت کنسولگري روسيه تزاري دعوت و از آنجا که به لحاظ استعمار ستيزي مورد عداوت روسها لودو به طور ناجوانمردانه در آنجا مسموم و به شهادت رسيد.
پيکر اين مرد بزرگ مدني به طور امانت در گوستان محله نوبر دفن و سپس به شهر قم انتقال يافت.

شهيد آمريکايي در تبريز
شايد وقتي نام يک آمريکايي بيايد همه اذهان به سمت ترامپ و بايدن و کلينتون و غيره برود ولي اين آمريکايي که ميخواهم ازش بگويم، يک آمريکايي است که همه تبريزيها خيلي دوستاش دارند.
هوارد باسکرويل در دهم آوريل 1885 ميلادي در محله نارت پلاته آمريکا متولد شد و تحصيلات مقدماتياش را در کالج اين ايالت به پايان رساند. باسکرويل که در سال 1907 ميلادي به عنوان معلم تاريخ در مدرسه مموريال تبريز مشغول تدريس بود، در روزهاي پر تب و تاب مجاهدت مشروطه خواهان در برابر قواي دولتي، به جاي تدريس تاريخ مردگان به زندههاي تاريخ ساز تبريز پيوست و شريک حق جوييها و حق طلبيهاي آنان شد.
سرديس اين معلم آمريکايي به عنوان يکي از تمثالهاي انقلاب مشروطيت در خانه موزه مشروطه تبريز به نمايش گذاشته شده است.
کريم ميمنتنژاد، پژوهشگر تاريخي درباره اين شهيد آمريکايي گفت: هوارد باسکرويل يکي از معلمان خارجي مشغول به تدريس بود و باسکرويل معتقد بود که اگر من براي تدريس آزادي از آمريکا به اينجا آمدهام، اکنون آزادي در کوچههاي تبريز در خون غلطان بوده و وظيفه من، جنگيدن با استبداد است و به دنبال وقوع جنگ 11 ماهه تبريز و تلاش قواي دولتي براي تسليم کردن تبريزيها، باسکرويل نيز به جمع مجاهدان مشروطه پيوسته و دوشادوش ستار خان و باقر خان جنگيد.
ميمنتنژاد البته به يک نکته ديگر اشاره کرد: وقتي اين آمريکايي شهيد شد زنان تبريز براي قدرداني از مادر اين شهيد که در آمريکا بود، يک فرش بافتند و وقتي آن را از طريق پست به آمريکا ارسال کردند، رئيس پست وقتي متوجه زيبايي اين فرش ميشود به جاي اينکه آن را به آمريکا بفرستد، فرش را به منزل شخصي خود فرستاده و هيچ وقت آن فرش به دست آن مادر نرسيد.
فتني است پس از شهادت اين آمريکايي عزيز، مردم تبريز به پاس قدرداني از مجاهدت او، او را با نهايت احترام و با تشريفات خاص در گورستان ارامنه تبريز واقع در چهار راه شهناز به خاک سپردند و خوشبختانه مزار او نيز از معدود مزارهاي سالمي است که از شهداي مشروطه به جا مانده است.
اين سفر تاريخي چند ساعته به پايان رسيد و قرار است تا مشروطه گردي در طي سه روز ادامه داشته باشد و هربار به يک نقطه از تاريخ مشروطه در تبريز سفر داشته باشيم، پس اگر اهل تبريز هستيد سفر بعدي را از دست ندهيد.
منبع: خبرگزاري فارس
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.