اظهار نظر 0

روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.

  • برگزیده خوانندگان
  • همه
مرتب کردن بر اساس : قدیمی تر

راز قتل‌عام خانواده 3 نفره

راز ناپديد شدن يک خانواده سه‌نفره در تهران با کشف دستي که از ميان لباس‌هاي کمد بيرون زده بود، فاش شد.

راز قتل‌عام خانواده 3 نفره

چند سال قبل در دوران خدمت در دادسراي جنايي تهران پرونده‌اي به من ارجاع شد که هنوز هم وقتي به روند کشف اين پرونده فکر مي‌کنم حل اين معماي جنايي برايم شگفت‌انگيز است.

يک روز پرونده ناپديد شدن يک خانواده 3 نفره شامل پدر، مادر و پسري 11 ساله به من سپرده شد. بستگانشان از غيبت چند روزه آنها نگران شده و براي يافتن‌ آنها به کلانتري و دادسرا مراجعه کرده بودند. گزارش اوليه پرونده، موضوع خاصي را نشان نمي‌داد و سرنخي در دست نبود.

فرداي آن روز، وقتي از محل کار به خانه برمي‌گشتم، مشغول رانندگي بودم که انگار ناخودآگاه سر از خياباني درآوردم که خانه همان زوج در آنجا بود. با اينکه خانواده آنها شکايت آدم‌ربايي را مطرح کرده بودند، اما هيچ مدرکي دال بر آدم‌ربايي نبود. نه تماسي از طرف اشخاص آدم‌ربا براي درخواست پول مطرح شده بود و نه خانواده آنها وضع مالي خوبي داشتند. حدسم مي‌گفت آدم‌ربايي در کار نيست.

با خودم گفتم بهتر است حالا که اينجا هستم سري به خانه آنها بزنم. موضوع را به رئيس کلانتري منطقه گفتم و با هم به خانه مرد گمشده به نام هرمز رسيديم. يادم مي‌آيد اولين نفري که وارد خانه شد، من بودم. چيزي که در همان دقايق اول نظر مرا به خود جلب کرد، کفش‌هاي اعضاي خانواده پشت در بود. با اين حساب احتمال دادم هرچه هست داخل خانه باشد.

 

کشف اجساد گمشده‌ها در خانه تميز و مرتب

وارد که شدم سمت چپ اتاق‌خواب بود و کنار اتاق‌خواب راهرويي که رو به حياط قرار داشت. آن سمت راهرو هم يک اتاق‌خواب ديگر بود. در خانه اثري از غيرعادي بودن به چشم نمي‌خورد که بشود از آن به سرنخي رسيد. همه جا مرتب و تميز بود.

اول وارد اتاق‌خوابي شدم که سمت چپ بود. در را که باز کردم، ناگهان بوي نامطبوعي به مشام خورد. فکرم ديگر به سمت بو رفته بود که ناخودآگاه به سمت کمدديواري رفتم در را که باز کردم، فقط لباس بود. شروع کردم به کنار زدن لباس‌ها. در همين موقع يکدفعه از بين لباس‌ها دست يک انسان بيرون افتاد. وحشتزده عقب رفتم. کمي به خودم مسلط شدم و دوباره شروع به وارسي کردم. اين بار پاي يک مرد ديدم که دچار فساد نعشي شده بود، بدين ترتيب علت بوي نامطبوع مشخص شد.

مأموران کلانتري جسد مرد جوان را از داخل کمدديواري بيرون آورده و با توجه به عکسي که از هرمز ديده بودم، فهميدم جسد متعلق به اوست. حالا بايد زن و بچه‌اش را پيدا مي‌کرديم. با جستجوي اتاق‌ها در لابه‌لاي رختخواب‌ها، جسد مادر و پسر 11 ساله‌اش هم که خيلي ماهرانه داخل پتو پيچيده شده بود، کشف شد.

 

سرنخي که مرد همسايه داد

راز ناپديد شدن هرمز و خانواده‌اش ديگر برملا شده بود، اما معمايي که پيش روي ما قرار داشت اين بود که چه کسي اين قتل‌عام خانوادگي را رقم زده است. همان‌طور که از پنجره به خيابان نگاه مي‌کردم، متوجه جمعيتي شدم که با شنيدن خبر کشف اجساد مقابل ساختمان جمع شده بودند. هياهوي زيادي برپا شده بود و هر کسي حرفي مي‌زد. به مأموران کلانتري سفارش کردم بين مردم بروند و اطلاعاتي که همسايه‌ها دارند را بگيرند و اجازه دهند که آنها به‌راحتي صحبت کنند.

هر سه نفر با ضربات ناشي از چاقو به قتل رسيده بودند. معمولا در جنايت‌هايي که در خانه رخ مي‌دهد، از آشپزخانه مي‌توان به اطلاعات خوبي رسيد به همين خاطر وارد آشپزخانه شدم تا آنجا را به دقت بررسي کنم. در همان موقع متوجه يک جعبه شيريني و وسايل پذيرايي شدم. اين موضوع نشان مي‌داد که آنها شب حادثه ميهمان داشته‌اند و سالم بودن در ورودي احتمال ما را تأييد مي‌کرد.

حالا ديگر بايد به دنبال آن ميهمان آشنا مي‌گشتيم و او را شناسايي مي‌کرديم. بي‌شک او مي‌توانست سرنخ‌هاي زيادي در اختيار ما براي رازگشايي اين قتل‌ها قرار دهد. در حال تحقيق بوديم که مأمور جواني به سراغم آمد و گفت: جناب بازپرس يکي از همسايه‌ها اطلاعاتي دارد.

به او گفتم اجازه دهيد مرد همسايه وارد شود و او در توضيحات گفت: چند شب قبل خيلي اتفاقي ديدم که مردي قوي‌هيکل و چهارشانه، در حالي که بلوز چهارخانه قهوه‌اي و شلوار قهوه‌اي به تن داشت و موهاي جلوي سرش ريخته بود، از خانه هرمز بيرون آمد. من از طبقه بالا مي‌آمدم و نتوانستم صورت مرد جوان را به‌خوبي ببينم و چون خيلي سريع راه مي‌رفت، به او نرسيدم.

 

دختر همسايه پليس را پيش ناپدري‌اش برد

بدين ترتيب، با توجه به صحبت‌هاي مرد همسايه، ما شکل و شمايلي جزئي از قاتل احتمالي به دست آورديم. به مأموران گفتم تحقيق کنند تا مشخص شود که فردي با اين مشخصات ساکن ساختمان است يا خير.

حين تحقيق از همسايه‌ها بوديم که دختري 16 ساله با شک و ترديد و کمي ترس پيش من آمد و گفت: اين مشخصاتي که مي‌گوييد شبيه مشخصات پدرخوانده من است. اما آن شبي که مي‌گوييد او را ديده‌اند، او با نيسانش بار به چالوس برده بود و اصلا تهران نبود.

 

ماجراي خفت‌گيري در جاده چالوس

با اينکه بين حرف‌هاي دختر نوجوان و مرد همسايه مغايرت وجود داشت و يک نفر نمي‌توانست در يک زمان دو جا باشد، از دختر خواستم پدرخوانده‌اش را به ما نشان دهد و دختر نوجوان جواب داد: همين‌جاست. بياييد به شما نشان مي‌دهم.

به‌ دنبال دخترک به راه افتاديم و با پدرخوانده او در ميان جمعيت مواجه شديم. مردي بلندقامت و چهارشانه با موهاي کم‌پشت و انگشت دستش که روي آن زخم شده بود و با باند آن را بسته بود.

اولين سؤالي که از او پرسيدم اين بود که دستت چه شده؟ و او پاسخ داد: در راه بازگشت از جاده چالوس که بار برده بودم، زن و مردي جوان را به عنوان مسافر سوار خودروام کردم و در بين راه آنها مي‌خواستند خودرو و وسايل باارزشم را به سرقت ببرند که با آنها درگير شدم و با چاقويشان دستم زخمي شد.

صحبت‌هاي مرد جوان پر از تناقض بود، معلوم بود که واقعيت را نمي‌گويد. بررسي‌هاي ميداني ما نشان مي‌داد خسرو واقعيت را نمي‌گويد و اصلا در چند روز گذشته مسافرتي به چالوس نداشته است.

روبه‌روي او نشستم و به خسرو گفتم: نه مسافرت رفتي، نه گرفتار خفتگيران شدي. پس بهتر است که واقعيت را بگويي.

مرد جوان سکوت کرد. معلوم بود که در حال جدال با خودش است. مي‌دانست که کتمان حقيقت بي‌فايده است. اما طرف ديگر ماجرا اتهام قتل بود.

 

به همسرش علاقه‌مند شده بودم

خسرو در نهايت سکوتش را شکست و گفت: «مدتي بود که به همسر هرمز علاقه‌مند شده بودم. به بهانه‌هاي مختلف سر راهش سبز مي‌شدم تا اينکه توانستم اعتمادش را جلب کنم. شب حادثه دور از چشم همسرم و همسايه‌ها به بهانه‌اي با يک جعبه شيريني به مقابل خانه‌اش رفتم. مي‌دانستم آن ساعت شوهرش خانه نيست. وقتي در را باز کرد و مرا ديد، تعجب کرد. گفتم مي‌خواهم موضوعي را به او بگويم.

پسرش خوابيده بود و زن جوان که چاره‌اي جز دعوت من به خانه نداشت، قبول کرد. وارد خانه شدم و چند لحظه بعد هنوز وسايل پذيرايي را فرنوش نياورده بود که در خانه باز شد و شوهرش هرمز وارد شد. او از ديدن من تعجب کرد و فرنوش سعي کرد با کلماتي که به‌سختي از زبانش بيرون مي‌آمد، برايش ماجرا را توضيح دهد. اما گوش هرمز چيزي نمي‌شنيد.

در اين ميان بچه آنها از خواب بيدار شد و به وسط دعوا آمد. با چاقويي که در دست داشتم، ضربه‌اي پرتاب کردم که به بچه اصابت کرد و او خونين روي زمين افتاد. هرمز و فرنوش به سمتم آمدند و در اين ميان ابتدا فرنوش را با چاقو زدم و بعد هم هرمز را. چون وقت کافي داشتم، اجساد را به اتاق بردم. جسد هرمز را داخل کمدديواري قرار دادم. اجساد مادر و پسر را هم داخل رختخواب‌ها قرار دادم.»

آثار خون را با دقت پاک کردم و پس از تميز کردن خانه، از آنجا بيرون آمدم. زماني هم که بيرون آمدم، حواسم بود که کسي مرا نبيند و با خودم گفتم که هيچ رد و نشاني از خود به جا نگذاشته‌ام که راز اين قتل‌ها فاش شود. غافل از اينکه خدا نمي‌گذارد خون بي‌گناهي پايمال شود.

همان شب، متهم به 3 جنايت اعتراف کرد و بازسازي صحنه قتل‌ها را هم انجام داد. در راه بازگشت به خانه، به مسيري که از صبح طي کرده بودم فکر مي‌کردم؛ اينکه چطور خدا مسير کشف اين حقيقت را براي ما باز کرد. صحبت‌هاي همسايه‌ها، اظهارات دختر نوجوان، جعبه شيريني دست‌نخورده در آشپزخانه و... انگار پازل‌ها يک به يک کنار هم قرار گرفته بود تا راز اين قتل‌عام فاش شود و خوني پايمال نشود.

منبع: همشهري آنلاين

 

اطلاعاتی برای نمایش وجود ندارد.