* داستان: زينب صادق برگردان از عربي: حسين صادقيان
هشام به مسئله هاي رياضي اي که در ورقه اش بود نگاه کرد و تند تند شروع کرد به حل آنها.
هشام: وقتي زيادي نمانده! دراين چهارمين مسابقه، حتما بايد جايزه بگيرم! لحظات به تندي سپري مي شد و او غرق در نوشتن بود، تا اينکه زمان پاسخگويي به سوالات تمام شد.
ناگهان صداي همکلاسي اش (زکي) را شنيد که بلد نبود و تنها مانده بود.
زکي: هشام! در حل سوالات، کمکم کن!
هشام: سرت را برگردان! تنبيه مي شوي! معلم دارد به طرف ما مي آيد!
زکي: نترس! اين کار آساني است! ورقه هاي مان را باهم، عوض
مي کنيم! زود باش ورقه ات را بده! هشام: اما...!
هشام نمي خواست ورقه اش را با دوستش زکي، عوض کند؛ چرا که معلم، به خاطر اين کار، تنبيه اش مي کرد.
سپس هشام شروع کرد به حل ورقه مسائل رياضي دوستش زکي.
معلم: بچه ها زود باشيد! ورقه هايتان را بياوريد! وقت تمام شده است!
معلم مي آيد تا ورقه ها را بگيرد.
هشام: اِ...آ...يه لحظه... استاد!
زکي فورا اسم خودش را در ورقه هشام مي نويسد و پس از پاک کردن اسم هشام از روي ورقه، آن را به معلم مي دهد.
هشام خطاب به زکي: اين چه کاريه؟! چرا اين کار را مي کني؟! واي خدا..اين چه کاريه؟!
هشام چاره ديگري نمي بيند و مجبور مي شود تا اسم خودش را در ورقه دوستش زکي بنويسد و از دست درازي دوستش، احساس تاسف مي کند.
دو روز بعد...
معلم : بله! اين هم نتايج نمره هاي مسابقات رياضيات! مقام اول، زکي . زکي! تبريک مي گويم! اما شايستگي تو را به اين اندازه در درس رياضيات باور نمي کنم!
هشام و بقيه دوستان و هم کلاسي هاي زکي، از برنده شدن او خوشحال بودند و به او تبريک مي گفتند.
پس از مدت کمي...
معلم: زکي بيا و براي ما مسائل مسابقه را حل کن تا همه دانش آموزان، راه حل آنها را ياد بگيرند! زکي: چرا؟! حل کنم؟!
معلم: چي شده زکي؟!.. حتي نمي تواني يکي از سوالات را هم حل بکني؟!
و اينجا بود که معلم فهميد، چه شده است.
معلم: چه کسي مسئله هاي مسابقه را برايت حل کرده است؟!
زکي: م.. من حل شان کردم استاد!
معلم با خود فکر کرد که زکي چطور توانسته به بهترين شکل ممکن نمره بياورد، در حالي که او حتي نمي تواند يکي از مسئله ها را حل کند؛ واينکه هم کلاسي زکي (هشام) که شاگرد کوشايي است، نمره کم گرفته است. معلم تصميم گرفت، ورقه هاي هر دو را ببيند.
و بعد از مدتي:
معلم: آهان! حالا فهميدم!
و معلم هوشمند، عصباني شد.
معلم: اين تقلب است که يکي از شما اسم ديگري را پاک کند و اسم خود را روي ورقه بنويسد! زود اعتراف کنيد!
زکي و هشام، هر دو به کار اشتباه خود اعتراف کردند و معلم گفت:
هيچ کدام از شما، شايستگي گرفتن جايزه را نداريد! چون هشام! تو در تقلب، به زکي کمک کرده اي!
و تو هم زکي! فريبکاري!
بار ديگر امتحان خواهم گرفت تا برنده واقعي را بشناسم! کسي که استحقاق بردن جايزه را دارد!
من نمي پذيرم که کسي بر خلاف به کارگيري اخلاق، به اين آساني برنده شود!
زکي از سخن معلم، خيلي شرمنده شد و از دوستش هشام، به دليل اينکه باعث خطا کار شدن او شده بود، عذر خواهي کرد.
هشام هم، جز پذيرفتن عذر خواهي دوستش، کاري نکرد و هر دوي آنها قرار گذاشتند تا در حل مسئله ها، باهم همکاري کنند پيش از آنکه مسابقه تازه اي براي دريافت جايزه برگزار شود. آنها قرار گذاشتند ديگر راه تقلب و فريبکاري را در پيش نگيرند.
منبع: الهدي (مجله الجيل الاسلامي) - العدد الرابع و الاربعون- الدوره الرابعه - رمضان - شوال -1410ه - 1990م
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.