اظهار نظر 0

روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.

  • برگزیده خوانندگان
  • همه
مرتب کردن بر اساس : قدیمی تر

«صخره شادي»

* نويسنده: اَيمن مرتضي - برگردان از عربي: حسين صادقيان

«صخره شادي»

محمود در يک روز بهاري، صبح زود از خواب بيدار شد. در دستش کلنگي و کوله پشتي کوچکي که از شانه اش آويزان بود و با شتاب راه مي رفت. او جوانکي کشاورز بود، از کرتي به کرتي مي‌پريد و با کلنگ‌اش، پيش روش سِهره ها ظاهر مي شد، گويي آنها را مي ترساند و آن پرنده ها از ترس او برنمي گشتند. پرنده هاي بيقرار با آواز خوش و طرب انگيز از روي شاخه‌اي به شاخه‌اي و از درختي به درختي مي پريدند و گاه و بيگاه همراه محمود بودند و مي ديدند که او کلنگ اش را به روي زمين مي کوبد و خندان، به راه‌اش ادامه مي دهد.

جوانک کشاورز به مزرعه رسيد و پيش روي اش، نهال هاي سبزي، مانند چراغهاي درخشان، هويدا شدند که با قطره هاي باران زينت يافته بودند. او پيشاني خيس و باران خورده اش را در حالي که مي خنديد، پاک کرد و دستانش را به هم ماليد مانند نسيمي که خود را به داخل مزرعه اي مي مالد برگشت و آمد و کلنگي را در دست داشت آويخت گويي کسي به نحوي جنجال برانگيز، خطري را احساس مي کند.

چشمش را ماليد انگار که آنچه را ديده است باور نمي کند. نگاهش را برگرداند و فرياد زد: سميح! اينجا چه کار مي کني؟ روبرويش سميح قرار داشت که شريک سابق او در مزرعه بزرگ، محسوب مي شد. بعد با کلمات مختلفي زير لب غرغر کرد و قدم هايش را به عقب برداشت، نمي دانست چکار کند! و اينکه به آن مرد چه شده است! پيدا بود که اصرار دارد تا بخشي از مزرعه را که شريکش بودند مي خواهد بخرد. خوشحال بود از اينکه نمي خواهد در شادي خود هيچکس را شريک کند ...

سهم اش را گرفت اما آنطور که بايد کار کند، کار نکرد... مزرعه اي که بخشي از آن مال من بود سرسبز شد و مزرعه او به شکل قطعه زمين بدرد نخور باقي ماند ... روزي، سميح به آنجا آمد!

محمود با صدايي بلند و رسا فرياد زد: سميح! مي خواهي چکار کني؟ سميح، شروع به تعيين و شاخه شاخه کردن مزرعه کرد. او در حاليکه در پيش چشمان هم سايه اش، سرگرم ايجاد سفره اي بود، من من کنان گفت: هيچ چيز، هيچ چيز...  .

محمود پيش رفت در حاليکه عصباني بود. او با عصبانيتي بسيار با پاي‌اش لگد زد و اينجا و آنجا را به هم پاشيد و به بطري نفت و يک نارنجک سوراخ کننده که نزديک آن بود اشاره کرد ... دستش را به روي هدفي کشيد که آن مرد جلوي آن ايستاده بود. آن شيء قبضه اش به روي زمين افتاد. سميح پا به فرار گذاشت. محمود به سرش داد کشيد: بايست! نترس! چيزي نيست! مي خواهم
بدانم ...

مرد فرار کرده، پيش کشاورز عصباني برگشت. او داد مي زد: مي خواهم مطمئن شوم که قصدت نبود اينکه مزرعه ام را آتش بزني! نمي خواهم به تو آزاري برسانم!

سميح در مزرعه اش ايستاد، به ضخره بلند تکيه داد که در وسط مزرعه بود و گفت:

مزرعه  تو سرسبز و خرم است و پر از ميوه؛ اما نهال هاي مزرعه من خشک‌اند و آب آن خشکيده است!

محمود که پر از کينه و عصبانيت بود، به آرامي پرسيد:

گناه من چيست؟

سميح گرد و خاک لباسش را تکاند و داد زد:

تو بخش بهتر مزرعه را انتخاب کردي! تو مرا فريب دادي!

محمود چند قدمي به طرف همسايه‌اش رفت. آرنج اش را به صخره تکيه داد و به نرمي گفت:

مزرعه هايمان در همه چيز شبيه هم اند بجز يک چيز که باعث تفاوت آنها شده است و تو بايد بداني .

سميح نزديک محمود شد و به صخره تنومند، ضربه هاي آرامي با کلنگ زد و پرسيد:

پس محمود، تو چکار مي کني؟!

محمود به ضخره، ضربه هاي محکم تري زد و اميدوار بود که قطره هاي آب از پايين آن به بيرون نشت کند. او زير لب صحبت مي کرد. گويي که از صخره مي پرسد:

اي صخره، چه چيز در داخل خود پنهان کرده اي!

ضخره با آهنگ هايي پر شتاب، در درون اش گويا پاسخ مي داد:

حرف بزن!

گويا سميح قصد داشت از همسايه اش بپرسد که: علت کار چيست؟

محمود جواب داد: همسايه! علت کار اين است که من با ضخره، با شادي گفتگو کردم و علت کار را پيدا کردم!

کار کردم به هدفم رسيدم. ولي تو اين کار را نکردي!

صدايي، قوي بلند شد: چگونه شادي ام را بيابم؟ چگونه ...؟! محمود به من هم بگو!

از اين صخره به تو مي گويم و آن اينکه، شادي تو در زير آن خوابيده است.

محمود اين را گفت و با سرعت به طرف مزرعه اش بازگشت. پرتو خورشيد به نرمي داشت به درازاي خود از پشت تپه ها مي افزود و انتظار مي کشيد تا گشت و گذار کند. همچنان داشت مي‌دميد و سرود هايي را در زير لب زمزمه مي کرد.

کار محمود شروع شد... کارش ميان زميني بود که آب - گير بود که ديد همسايه اش براي تغيير دادن مکان صخره بزرگ سميح کار طاقت فرساي خود را آغاز کرد. محمود سريع رفت تا به او کمک کند.

روزهاي دراز پر التهابي گذشت. انگاه رويداد ناگهاني بزرگي به وقوع پيوست. ضخره تنومند بلند، شکاف برداشت و آب از آن سرازير شد. سپس دو کشاورز بسيار خوشحال شدند.

مدت زيادي، سميح از آب جريان يافته، به مزرعه اش آب داد و به همسايه اش پيشنهاد کرد که براي شريک شدن برگردد و به جاي مزرعه جدا از هم، مزرعه واحدي داشته باشند. محمود موافقت کرد.

دو کشاورز در سرازير ساختن آب از ضخره، باهم همکاري کردند و به ورودي مزرعه، نوشته اي نصب کردند که آنجا مزرعه واحد بزرگي است... و براي سال هاي دور و درازي، سرسبز و خرم باقي خواهند ماند .

منبع : الهدي (مجله الجيل الاسلامي) - العدد الثاني و الاربعون - الدوره الرابعه - جمادي الاولي - جمادي الثانيه - 1410ه - 1990م     

 

اطلاعاتی برای نمایش وجود ندارد.