Alternate Text
Alternate Text

درسهای داستانی از حضرت صاحب الزمان (عجل اللّه تعالی فرجه الشریف) -3
* اصغر دژبان افشرد
گزارش تصویری

عمل به وعده

در جنگ جهانی اوّل، دولت ایران بی طرف بود، ولی لشکری در اختیار مجلس شورای ملی قرار داشت که ژاندارمری نامیده میشد. این لشکر به تیپ های مختلف تقسیم شده بود و در مرزهای ایران به حفاظت میپرداخت. از جمله دو هزار نفر در کوههای ارومیه مستقر بودند تا از تجاوز روسها به ایران جلوگیری نمایند. و من پزشک همین تیپ دو هزار نفری بودم. شبی در همان کوههای اطراف ارومیه مشغول رسیدگی به مجروحین بودم، دیدم دو نفر، تابوتی را حمل میکنند که مَردِ زندهای در آن خوابیده است! آن تابوت را جلوی من گذاشتند و آن مرد از داخل تابوت به من گفت که تیر خوردهام و از شما میخواهم آن را از بدنم درآورید. من گفتم: این کار در شب مشکل است و وسایل لازم را ندارم. او گفت: مگر چاقو و نخ و سوزن نداری؟ گفتم: چرا. گفت: با چاقو بِبُر و بعد، جای زخم را با نخ بخیه بزن! گفتم: طاقت نمیآوری! گفت: طاقت میآورم! گفتم: میتوانی روی این سنگ بنشینی! گفت: بله. آن دو نفر، او را روی سنگ نشاندند، پشت او به طرف من بود و روی او به طرف زمین. با چاقو قسمتی از جایی که تیر خورده بود را بُریدم و تیر را درآوردم. دیدم اصلاً نالهای از او بلند نمیشود! تصور کردم که قلب او ایستاده و مرده است! خم شدم و به صورتش نگاه کردم دیدم زنده است و به ذکر الهی مشغول است! خیلی تعجّب کردم. به کار خود ادامه دادم و سپس بخیه زدم و او را در چادر مخصوص خواباندم. فردای آن روز که برای رسیدگی به وضع او به چادرش رفتم، به او گفتم: من از این که دیشب هیچ نالهای نکردی در تعجّبم؛ گفت: این طبیعی است؛ مگر نشنیدهای که تیر را در حال نماز از بدن مبارک امیرالمؤمنین -علیه السلام- بیرون آوردند و آن حضرت ابداً اظهار درد نفرمود؟ سِرّ آن این بود که توجّه آن حضرت به طور کامل به سوی خداوند بود. احساس درد، به علت توجّه کردن است! با دیدن جریان دیشب و با این سخنش، او در نظرم خیلی بزرگ جلوه کرد... در همان ساعات بود که دیده بانان خبر دادند که لشکری از روسیه به طرف مرز ایران در حال حرکت است و این لشکر حدود سی هزار نفر است! این خبر را رئیس تیپ دریافت کرده بود و به من اطّلاع داد و توصیه کرد که کسی از آن مطّلع نشود تا بتوانیم به طور منظّم عقب نشینی کنیم. من این خبر را به کسی نگفتم مگر به همان مجروح، چون او را مرد بزرگی یافته بودم. او گفت: آنان با ما کاری نخواهند داشت و برخواهند گشت! من جریان را به رئیس تیپ گفتم، او گفت: این حرف، بی اساس است. چند ساعتی نگذشته بود که دیده بانان اطّلاع دادند که روسها برگشتند و به سوی مملکت خود رهسپار شدند! من دیگر تحمل نکردم و به آن مرد گفتم: شما کیستید؟ گفت: ما چند نفریم که از یاران امام زمان -ارواحنافداه- هستیم؛ یکی از ما فعلاً در پاریس است و دیگری در مراکش و من مأمور این محدوده هستم! گفتم: شما که چنین قدرتی دارید، پس یک لطفی بکنید که دولت روس به طور کلّی از بین برود. گفت: ما تا حدودی که نگذاریم کشور شیعه پایمالِ اجنبیان شود، دستور داریم که اِعمال نفوذ کنیم و بیش از آن اجازه نداریم. گفتم: آیا شما میمیرید؟ گفت: قطعاً بله، ما کاملاً یک انسان عادّی هستیم؛ و به محض آن که از دنیا رفتیم، جانشین ما از طرف ساحت مقدّس امام زمان -ارواحنافداه- تعیین میشود تا کارها معطّل نماند. گفتم: قبول کنید که من به شما حقّ حیات دارم؛ پس باید پاداشی به من بدهید. فرمود: وقتی که به مشهد بروید، من در آن جا شما را خواهم دید و حقّ شما را ادا خواهم کرد إن شاء اللَّه... من پس از مدّتی به مشهد رفتم و در دستگاه جان محمّدخان بودم. او شبی به دنبال من فرستاد و گفت: به فلان پاسگاه که در چند کیلومتری شهر است، برو و مجروحین آن جا را پانسمان کن. آن شب، درشکهای برای من گرفتند. من به تنهایی با لوازم جرّاحی به آن محل رفتم. کسی در بیابان دیده نمیشد و هوا تاریک و سرد و بارانی بود. همان موقعی که دُرشکه در حال حرکت بود، متوجه شدم گویا جوّ تغییر کرد و هوا بسیار هم لطیف است! دیدم دو نفر در درشکهی دیگری نشستهاند که یک نفر از آنان، همان مردی بود که در ارومیه با او آشنا شدم و او را معالجه کردم! او با رفیق خود صحبت میکرد و میگفت: این آقای دکتر بر من حقّ حیات دارد. امشب وظیفهی او این است که پس از رفتن به پاسگاه و انجام جرّاحی، به شهر باز گردد، اما چون همین امشب لشکری از تهران میرسد و این پاسگاه را به توپ میبندند، باید از جان محمّدخان فاصله بگیرد؛ چون او مغلوب میگردد. رفیقش به او گفت: پس این مطالب را به او بگو. گفت: او سخنان ما را میشنود! پس از این جریان دیدم وضع عوض شد؛ کسی در بیابان دیده نمیشود و چیزی جز باد و باران و سرما و سر و صدای شلاق که دُرشکه چی به اسبها می زند، احساس نمیشود! به درشکه چی گفتم: شما کسی را همین حالا ندیدی؟ گفت: کدام دیوانه در این زمان با این هوا به این بیابان میآید! من به گفتهی آن مرد بزرگ عمل کردم و همان طور شد که خبر داده بود. مرحوم آیت اللّه حاج شیخ مرتضی حائری -رحمة الله علیه- در دست نوشته های خود که توسط آیت اللّه شب زنده دار در اختیار این حقیر قرار گرفت، فرمودهاند: مسلّم است که در این عصر حضرت بقیة اللّه اعظم -ارواحنافداه- یاران و انصاری دارند که در مواقعی به یاری بندگان خدا میرسند. برای نمونه همین داستان دکتر است که از هر جهت برایم مستند و صحیح است. آیت اللّه حائری -رحمة الله علیه- اصل این داستان را از خودِ جناب دکتر شیخ حسن خان عاملی نقل فرمودهاند.

قلب می بیند!

در شهر دامغان در مسجدی با عدهای از علما نشسته بودیم و با هم راجع به معنویات حرف میزدیم. ایام ماه مبارک رمضان بود. ناگهان صدای دلنشین قرآن به گوشمان رسید. به آیت الله ترابی گفتم: این قاری که صدایش میآید از اهالی دامغان است؟ گفت: من که نمیشناسمش. بلند شدیم تا او را از نزدیک ببینیم. همه به سمت صدای قرآن رفتیم. دیدیم در راهروی مسجد، جوانی نابینا با وقار و ادب نشسته و قرآن را از حفظ میخواند! مردم هم به گمان این که او فقیر است به او پول میدهند ولی او نمیپذیرد! فلذا کمی جلوتر رفتیم و من پرسیدم: سلام برادر؛ قرآن را بسیار زیبا میخوانید. اسمتان چیست؟ جواب داد: علیکم السلام؛ غلامعلی هستم. پرسیدم: اهل کجا هستید؟ گفت: مراغه. گفتم: به کجا میروید؟ گفت: مشهد مقدس. گفتم: پس چرا در دامغان پیاده شدید؟ گفت: من سواره نبودم که پیاده شوم! گفتم: شما که نابینا هستید، چه کسی کمک و راهنماییتان میکند؟ گفت: اَلَّذِی خَلَقَنِی فَهُوَ یَهدِینِ  (همان کس که خلقم کرده است) دیدیم فردی عادی نیست! گفتم: به چیزی احتیاج دارید؟ گفت: فقط برای افطار کمی نان میخواهم بخرم. گفتم: برای مسافر که روزه گرفتن جایز نیست. گفت: من دائمالسفر و خانهبهدوشم! وقتی این را گفت، من احتمال دادم که ایشان از رجالالغیب باشد که در تمام دنیا در سفرند. انسانهای با خدایی که رمز و رازی با امام زمان -ارواحنافداه- دارند. فلذا با اِصرار او را میهمان خود کردیم و دیدیم که تمام اوقات، ساکت است و ذکر بر لب دارد. پرسیدم: همیشه پیادهاید؟ گفت: بله. گفتم: در این راههای پُر پیچ و خم و کوهها، تا به حال مشکلی برایتان پیش نیامده است؟ گفت: چرا! یکبار در چاهی افتادم! با تعجب پرسیدم: خب چه کسی شما را از چاه بیرون آورد؟ گفت: همانکس که مرا به چاه انداخته بود!! دیدم واقعاً با حکمت حرف میزند. شبهای احیای ماه مبارک رمضان رسید. گفتم: برای احیاء به مسجد برویم؟ گفت: نه من به صحرا میروم چون امشب عدهای از دنیاپرستان و سودجویان خواهند آمد و مراسم مسجد را به هم خواهند زد! اما چون من اصرار کردم، با خواهش من آمد. مسجد پُر از جمعیت بود و شور و نوا و معنویت عجیبی بر آن جا حاکم بود تا این که در اواخر مجلس، کسی برخاست و مجلس را به هم زد و من از پیشگویی غلامعلی در شگفت ماندم! بعد از چند روز گفت: من دیگر باید بروم. فلذا یکی از دوستان برایش بلیط اتوبوسی تهیه کرد تا راحت باشد. او از ما خداحافظی کرد و به همراه دوستم به سمت اتوبوس رفتند... وقتی دوستم برگشت، با حالت عجیبی گفت: تا خواستم او را سوار اتوبوس کنم ناگهان دیدم غلامعلی ناپدید شد! نمیدانم چه شد و کجا رفت! سپس گفت: آقایان ما چندین روز با او بودیم ولی او را نشناختیم که او از رجالالغیب بوده است.